|
باران و دریا
|
تا همین چند دقیقه پیش داشتم فیلم « 127 ساعت » را تماشا می کردم.
عجب فیلمی بود. با این که همه چیز فقط در یک فضای تنگ ، گرفته شده بود اما اصلا کسل کننده نبود. نزدیک به اواخر فیلم ، دیگر نفسم به شماره افتاده بود. جالب تر این که در تیتراژ پایانی آمده بود که همه چیز واقعی است.
فیلم که تمام شد ، ایستادم و تمام بدنم را لمس کردم. از این که همه چیز سر جایش بود ، عمیقا احساس خوشبختی کردم.
هستی ، چقدر امکانات به ما داده است و ما فراموش کرده ایم.
همین که هستیم ، از همه چیز مهم تر است. همه چیز!
البته به نظر من هیچ چیز از هیچ چیز مهم تر نیست!