باران و دریا

چه میشود باری، که از ره یاری، قدم تو بگذاری، به دیده ی من؟ یک شب دلم خواهد که مهمانت کنم. از دیده ی بیگانه پنهانت کنم. نازت کشم، مستت کنم، مست و غزل خوانت کنم. همراز دل، دمساز دل، هم صحبت جانت کنم. نغمه برآرم از سازی، مستانه خوانم آوازی، در گوش تو گویم رازی. یک شب دلم خواهد که مهمانت کنم. از دیده ی بیگانه پنهانت کنم.

جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳ + 18:50 + دریا +