باران و دریا

تو دورترین ساحل قلب من بی دل در غربت پارو زدن کشتی در گل
از داغ بزرگی که نگاهت به دلم دوخت یک شهر به حال من دیوانه دلش سوخت
یک شهر به حال من دیوانه دلش سوخت …
از آن نفسی که به دلم عشق تو کم شد چرخیدن من دور تو گرداب خودم شد
با اینکه همه عمر مرا کشت خیالت هر آنچه گرفتی ز من و عشق حلالت
وای دلم وای دلم وای دلم …

جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ + 23:31 + دریا +