|
باران و دریا
|
چند شعر از کتاب « تعادل روز بر انگشتم » :
دست های تو
تصمیمم بود
باید می گرفتم و دور می شدم .
*
می خواهم دوباره به دنیا بیایم
بیرون در ، تو منتظرم بوده باشی
و بی آن که کسی بفهمد
جای بیداری و خواب را
به رسم خودمان درآریم .
چه بود بیداری
که زندگیش نام کرده بودند .
*
تابستان ، گذشته است
جاده فرش شده در برگ ها
برگی در کفم نیست
برای بازی با روزهایی
که نباشی .
*
از پوستم
صدای تو می تراود
برپاهای تو راه می روم
با چشم تو شعر می نویسم
من که ام
جز توئی که در رگ و پوستم نهانی
و نام مرا
به خود داده ئی .
*
من نازبالش کوچکی از سوالم
دلم می خواهد
سر بگذاری بر سینه ی من
بگوئی
چه پرنده ئی است
که به جای من
در هوای تو آواز می خواند .
*
آفتاب عصر . رودخانه . سکوت
و ناگهان به یاد کسی می افتم
که در اعماق شادی هایم
غرق شد .
*
به خردی من میندیش
می خواهم در صدف آرام گیرم
مرواریدم را ببافم
تو دریایم باش.