باران و دریا

 

دیشب شاید هم امروز صبح داشتم خواب می دیدم رفته ام یک کشور خارجی و مشغول خریدم. یادم نمی آید کجا بود. شاید کشوری مثل ترکیه. یا سوریه. خلاصه تا صبح مغزم را به کار گرفته بود. نوعی هراس در خواب داشتم. کوچه پس کوچه های عجیب و غریب و مردمی که هرگز در عمرم ندیده ام اما آشنا

 

خیلی زشت است اگر بگویم نمی دانستم چهارشنبه سوری شب است یا روز؟

من فکر می کردم امروز است. به هر حال امروز است مگرنه؟ حقیقت این است که در شهر ما هیچ وقت هیچ خبری نبوده است! مردم یزد مردمی هستند آرام که اغلب همه چیز را تحمل می کنند و دم نمی زنند این است که می گویم بیایید دختر یزدی بگیرید. البته این تحمل اغلب منجر به نوعی درون ریزی می شود خصوصا در زن ها و بعد شاید هم خیانت.

اما خب آن عده ای از یزدی ها که اهل تحمل نیستند مهاجرت می کنند

دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ + 21:39 + دریا +