بینیازی؟
من این خانم را میشناسم. یک بار از سر حواس پرتی به ایشان کم توجهی کردم. مدتها بعد فرصتی یافت و تلافی کرد. از غرورش خوشم آمد، علاقه و احترامم به ایشان افزون گشت.
نیکوکاری
حس حقارت با (خود)ارضایی برطرف نمیشود.
|
باران و دریا
|
راجینیشیسم یکی از مکاتبی بود که توی نمایشگاه محصولات دیجیتال دربارش سی دی وجود داشت و حرف یه نویسنده را دربارش زده بودن این حرف به نظر من کاملا سطحی بود.
وشو منو دین دارتر لطیف تر پر احساس تر و انسان تر کرد. مفاهیم وشو اغلب به مفاهیم مولانا نزدیکن. چرا از هرچیزی جدیدی می ترسیم؟ می تونیم نقدش کنیم. خوباشو بگیریم بداشم بریزیم دور. جای تاسف داشت که نام وشو کنار مکتب شیطان پرستی آورده بودن
اونم نام کسیو که اونقدر تبلیغ خدا می کنه
انسان حریص بر هرچیزی هست که از اون نفی بشه پس در واقع ما با کنار هم قرار دادن اون مکاتب داریم براش تبلیغ هم می کنیم. همیشه مسایل وجهی دارن که از غافلیم. سعی کنیم به وجه پنهان مسایل بیشتر بیندیشیم
همه چيز نامحدود است، زيرا همه چيز الهي است. همه چيز بي كران است، زيرا همه چيز جلوه اي است از ذات خداوند. حواس ماست كه حد و مرز ايجاد مي كند در حاليكه حد و مرزي وجود ندارد و همه چيز به هم پيوسته است. چنان است كه گويي از پنجره اي به آسمان مي نگري و فقط چارچوب كوچكي از آسمان را مي بيني. آسمان هيچ چارچوبي ندارد اما چارچوب پنجره در آسمان چارچوب ايجاد مي كند. چشمان تو پنجره هاي تو هستند. هرچه را با چشمانت مي بيني داراي چارچوب است. گوشهاي تو پنجره هاي تو هستند. هرچه را با گوشهايت مي شنوي بي درنگ داراي چارچوب مي شود. حواس ما پيوسته به چيزهايي كه بدون چارچوب هستند چارچوب مي بخشد. به ياد سپردن اين موضوع در تو بصيرتي عظيم ايجاد خواهد كرد. آنگاه شبنمي كوچك در نظرت تبديل به اقيانوسي بيكران مي شود. عظمت سنگ ريزه اي در كنار دريا به اندازه عظمت كل دنيا مي شود. در هر كجا كه پا بگذاري خدا را مي بيني، هم در درون و هم در بيرون. آگاهانه زيستن در چنين بي حد و مرزي، عظيم ترين شور و نشاط ممكن را مي آفريند. عظيم تر از آنكه بتوان تصورش را كرد. اوجي بالاتر از آن وجود ندارد.
شهامت چيست؟ بامعناترين تعريف براي شهامت، توانايي دور انداختن چيزهاي آشنا و دانسته هاست، زيرا ماهيت ذهن را چيزهاي آشنا، دانسته ها و گذشته ها تشكيل مي دهد. همين كه گذشته را دور اندازي، روي به بي نهايت مي گشايي. اما انسان ازچنين وسعتي مي هراسد. احساس مي كند كه در آن فضاي پهناور سرگردان شده است. ذهن چيزي كوچك است. راحتي بخش و گرم است. همچون قفسي طلايي است كه بسيار زيباست. تو اين قفس را تزيين مي كني. نه فقط تو، بلكه همه مي كوشند ذهن را تزيين كنند. هدف آموزش و پرورش ما همين است: تزيين اين قفس طلايي و زيبا ساختن آن بگونه اي كه ديگر نتواني از آن بيرون آيي. شروع به خوگرفتن با آن قفس مي كني. فراموش مي كني داراي بالهايي براي پرواز هستي و آسماني پهناور در برابرت گسترده شده است. فراموش مي كني كه بايد بسوي ستاره ها پرواز كني و سفري بس طولاني در پيش داري و از اينرو شهامت، توانايي دور انداختن قفس طلايي ذهن و قدم گذاشتن در ناشناخته هاست با وجود همه ترسها، همه خطرها و ناامني ها. فقط كسيكه داراي اين توانايي است شخصي ديندار است.
این جی میل خودشو کشت تا شماره بگیره ازم
تکیه بر دیوارهای تخت جمشید
آه
خستگی ام را گرفت
گریستم
و جغدهای سفید
گرد سرم چرخیدند
در فاصله
لب گرفتن از این مرد
این مجسمه 2500 ساله
که قرن ها
انتظارم را می کشید
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
شیخ اجل سعدی والا مقام در آستانه روزش بر من بارگشود و به آغوشش شتافتم و بوی بهار نارنج
گرفتم و نزدیک بود در حوض ماهی ها خویش را غرقه کنم و سکه ام شیر آمد.
سپاس بی کران از این همه مهر
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
بغنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کین دم از اوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی آدم ازوست
بحلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسان است
که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانه عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
میان پنجره رو به رویی تا کاج ها چند میله فاصله بود
با این حال پرواز کردیم
هنوز هم اينجا هستم. در خلوتم با خويشتن. برسنگي بلند كه گاهي بر بالايش چنبره ميزنم. با چاهي عميق پيش پايم كه گاهي اعماقش را ميكاوم. با وسعت آسمان كه حالا ديگر ميتوانم بال بگشايم و بر فرازش به پرواز درآيم. به بالهاي رنگي خويش بنگرم و مستانه آواز بخوانم. و خود را در لباسي سپيد بيابم در انتظار داماد بازهم شاعرانه شد. كاش شعر بود تزريق شعر است كه گاهي مرا ازخويشتن دور ميكند و شعر حقيقي در واقع خودم هستم كه گاهي شعر بين ما فاصله مياندازد.
بر دامنه اين حروف و وسعتشان لنگر انداختهام و شادم كه اين حروف هستند ومن قدرشان را ميدانم. بر تكيهگاه محكم كلمات تكيه زدهام و احساس ميكنم دوباره جوان شدهام.
حالا كمي پايين تر ميرويم. ديگر آب راه تنفس را بسته است و ما به مردن فكر ميكنيم. به خوابيدن ابدي. و آرامش مرگ بر پيكرم فرود ميآيد. نميدانم چه چيز خواست از مرگ چهره بدي برايم بسازد. من كه هميشه با مرگ مانوس بودم. اما بازهم همان افسانه هميشگي شدهام با آغوشي باز براي مرگ.
چه قدر فراموشم شده بود مرگ. كدام پرده ظاهري مرا از اين آن جدا كرده بود تا گستره و نور آن را فراموش كنم.
قبل از اينجا ناگاه سقوط كردم. در ميانه همان چاه معلق باقي ماندم و آنقدر اشك ريختم كه سر رفت. اما نه انگار. آن چاه سوراخي بود از اين سوي زمين به آن سويش. اين شد كه اشكهايم هرگز دريايي نشد و از سوراخ انتهاي زمين در كهكشان پخش ميشد. با زهم رها شدم و من هم از سوي ديگر زمين پرت شدم بيرون و مجبور شدم دستهايم را باز كنم و پرواز كنم.
اين شد كه پرنده شدم.
هان. قبول نداريد اين كلمات و حروف معجزه ميكند در انتهاي شب و نميگذارند آسوده بخوابم و ميخواهند باز هم از آنسوي ديگر سوارخ پرتم كنند بيرون؟
ديگر اعماقي نيست ميخواهم خودم را بالا بياورم. چند نفري مردهاند.
پنجشنبه دهم بهمن 1387
اين اواخر كسي خيلي دلم را سوزاند. آنقدر سوزاند كه شايد تا مدت ها نتوانم از خودم بنويسم!
بايد ببخشمش
اما فرصتي نيافتهام.
اين بار سركلاس حسابي خنديدم. همه بچهها خنديدند. مشغول خنده بوديم كه م زنگ زد تا شعر بگيرد. خوب است كه حالا بعد از آن نقد شخصيتي كه مرا متن گروتسگ خوانده بود شعر ميخواست.
البته هنوز برايش نبردهام براي اينكه چيزي ندارم تا بريزم رويش.
قرار شده شوهر حميده براسم فلش مموري بخرد.
بعد درحالي كه گوشي را قطع ميكرد گفت
به بچهها بگوييد آنقدر نخندند.
مدتي خيلي خوش گذشت و تمام شد. به اميد خوشيهاي بيشتر
لطفا همه مرا ببخشند. كسي از من غمگين نباشد.
هميشه اينجا نقش بازي كردهام و غمها را نفي كردهام. اگر بخواهم غمگين بنويسم جگرتان را كباب ميكنم.
اي دوستان بيوفا از غم بياموزيد بيوفا
غم با همه نامحرمي هر شب به ما سر ميزند
با اين وجود شادم كه سودايي ندارم
در سينه غوغايي ندارم
آخ سرم
پنجشنبه سوم بهمن 1387
هميشه لبخند ميزد، هر وقت ميديديدمش به سرعت لبخند روي لبهايش كه تازه پشتشان سبز شده بود مينشست. وقتي فرمانده متعجب پرسيد: از كجا فهميدي از پشت زدنش؟! بغضم را قورت دادم و گفتم: يعني حاجآقا كسي پيدا ميشه كه اون لبخندو ببينه و بازم بهش تير بزنه؟!

هرگز باور نکرده ام که بیاید
و می دانم
او
هرگز نخواهد آمد
راه رهایی از سوداهای اکنون پاک کردن تمام گذشته تیره است
به نظر شما راهی هست؟
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوئیا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئینه می پرس ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که ، وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهر دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام
می رو م.... اما نمی پرسم ز خویش
ره کج..؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست..؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در برگرفت
آه ....آری... این منم... اما چه سود
او که در من بود، دیگر، نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود، آخر کیست ، کیست؟

اي پيش پرواز كبوتر هاي زخمي
باباي مفقودالاثر، باباي زخمي
دور از تو سهم دختر از اين هفته هم پر
پس كي؟ كي از حال و هواي خانه غم پر؟
گيرم پدر يك آدم فرضيست ، باشد
تا كي فشار خون مادر بيست باشد؟
تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي
يك قاب چوبي روي دست ميخ بودي
توي كتابم هر چه بابا آب مي داد
مادر نشانم عكس توي قاب مي داد
اينجا كنار قاب عكست جان سپردم
از بس كه از اين هفته ها سركوفت خوردم
من بيست سالم شد هنوزم توي قابي ؟!
خوب يك تكاني لااقل مرد حسابي!
يك بار هم از گيرودار قاب رد شو
از سيم هاي خاردار قاب رد شو
برگرد تنها يك بغل باباي من باش
ها ! يك بغل برگرد تنها جاي من باش
شايد تو هم شرمنده ي يك مشت خاكي؟!
جا مانده اي در ماجراي بي پلاكي
عيبي ندارد خاك هم باشي قبول است
يك چفيه و يك ساك هم باشي قبول است
اي دست هايت آرزوي دست هايم
ناز و ادايم مانده روي دستهايم
تنها تلاشش انتظار است و سكوت است
پروانه اي كه توي تار عنكبوت است
امشب عروسي مي كنم جاي تو خالي
پاي قباله جاي امضاي تو خالي
اي عكس هايت روي زخم دل نمك پاش
يك بار هم باباي معلوم الاثر باش
اصل موضوع 8 كلارك هال:
پاسخ دادن منجر به خستگي مي شود كه بر خلاف پاسخ شرطي عمل مي كند
ارگانيسم ممكن است به علت بالارفتن مقدار بازداري واكنشي پاسخ دادنش را متوقف كند. پس از استراحت بازداري واكنشي ناپديد مي شود و ارگانيسم شروع به پاسخ دادن مي كند. براي هال، خاموشي هم به علت تقويت نشدن و هم به علت بازداري واكنشي اتفاق مي افتد.
بازداری واکنشی: پاسخدهی کار می طلبد و کار خستگی می اورد. خستگی عاقبت پاسخدهی را بازداری می کند.
بازداري واكنشي در تبيين يادگیري افزايي به كار مي رود كه به بهبود عملكرد پس از قطع تمرين گفته مي شود. اگر به آزمودني ها فرصت داده شود تا يك دايره چرخان را با ميله دريافت كنند عملکرد آنان به تدريج افزايش مي بايد تا به سطح حد اكثر برسد. اگر چند دقيقه به آزمودني استراحت داده شود عملكرد آنان از اين سطح هم بالاتر خواهد رفت.
شواهد بيشتر مويد بازداري واكنشي هال از پژوهش هاي انجام شده درباره تمرين بي وقفه و تمرين فاصله دار به دست آمده اند. مرتبا معلوم شده است وقتي تمرين هاي يادگيري از هم فاصله داشته باشند از زماني كه تمرين ها به هم نزديك باشند عملكرد بهتر است.
دانشمندان سيصد و هفده آزمايش را مورد بررسي قرار دادند و معلوم كردند كه همه آنها از برتري تمرين فاصله دار را بر تمرين فشرده تاييد مي كند.
نظريه هاي يادگيري
نوشته السون و هرگنهان
كاربرد:
1- در كلاس درس بي وقفه حرف زدن و عدم سكوت يا دادن استراحت به دانش آموز نمي تواند موثر تر از وقتي باشد كه چند لحظه به او استراحت مي دهيد يا بعد از بي وقفه حرف زدن سكوت مي كنيد
2- در كارخانه ها و محل هاي كاروقفه هايي براي صبحانه، استراحت چند دقيقه اي و نماز مي تواند به بهبود افزايش عملكرد منجر شود.
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی
مهدی جهاندار
دوستان درباره موبايل بحث هاي جالبي راه انداختن. از جمله اينكه وقتي موبايل يه پديده فراگير باشه و حتي شلغم هاي داخل بيابان هم اين روزها مي تونن موبايل داشته باشن اون وقت ما چه تاثيري مي تونيم روي بچه داشته باشيم؟ يا وقتي اين بچه داخل مدرسه دچار چشم و هم چشمي و رقابت مي شه براي داشتن گوشي هاي بهتر و بهتر كه ما خودمون هم زورمون مياد واسه خودمون بخريمو چه طور ميشه در برابرش ايستادگي كرد؟
اين قضيه درست مثل جامعه اي مي مونه كه توش مشروب رواج داره بگيم همه همه جا مشروب مصرف مي كنن پس من چه طور مي تونم نذارم بچه بخوره؟
بايد ديد داشتن موبايل مضرات بيشتري داره يا نداشتنش؟ در حالي كه اغلب بچه هاي دبيرستاني پولي رو كه مي تونن پس انداز كنن يا براي خودشون چيزهاي مفيد مي خرن خرج كارت شارژ مي كنن؟ و يا داشتن روابطي كه بعضا از چشم پدر و مادر پنهان مي مونه و روي روح و روان اين ها اثر مي ذاره. البته اعمال زور در اين باره بي خوده چون دانش آموزاني رو سراغ دارم كه پنهاني گوشي دارن و البته كاركردش محدود تره. دانش آموزاني رو سراغ دارم كه گوشيشون صد درصد در اختيار پدر و مادره و البته باز هم روابط سالمي ندارن و راهي در رو پيدا مي كنن. دوستي داشتم كه به شدت نگران بلوتوسي بود كه داراي صحنه بود و ممكن بود دختر 12 سالش ديده باشه.
حتي بزرگترايي رو سراغ دارم كه پولي رو كه مي تونن خرج رفاه خودشون كنن مي ريزن توي جيب دولت كه خوب بلده چه طور از مردم سرمايه جمع كنه و به خودشون برگردونه. با رواج گوشي هاي فراوان. يا با فروختن علم ودانش در دانشگاه ازاد با توجه به ميزان علاقه مردم اين كشور براي كسب علم.
نظر استاد ما خانم سهرابي اينه كه گوشي موبايل تا آخر دبيرستان لزومي نداره اما باز هم راه براي بحث و نظر بازه. به نظر شما گوشي موبايل يك وسيله فوق العاده خطرناك نيست؟ وقتي دانش آموزي بايد ساعت يازده بخوابه اما زير پتو تا ساعت سه اس ام اس بازي مي كنه و صبح روز بعد داره چرت مي زنه سر كلاس؟
دستهاي ميكائيل از رزق پر بود . از هزار خوراك و خوردني . اما چشم هاي آدمي هميشه نگران بود ؛ دستهايش خالي و دهانش باز .
ميكائيل به خدا گفت : خسته ام ، خسته از اين آدم ها ، كه هيچ وقت سير نمي شوند . خدايا ، چقدر نان لازم است تا آدم سير شود ؟ چقدر !
خداوند به ميكائيل گفت : آنچه آدمي را سير مي كند ، نان نيست ، نور است . تو مامور آني كه نان بياوري ، اما نور تنها نزد من است ؛ و تا هنگامي كه آدمي به جاي نور ، نان مي خورد ، گرسنه خواهد ماند .و می دیدمت
هر روز و هر روز و هر روز
و نمی دیدمت
وقتی کسی نبود
تو بودی
هیچ کس و همه کس
و دست هایم در ارتفاع دستانت
مانده بود
حالا کسی نمی داند که تو کدام هستی؟
و ابعاد این کلمات مرا به بازی می گیرند
این بار برای تو می نویسم
خود خودت
و می دانم که تاریک ترین ورطه نبودن است
جایی که تو مرا به قلب خویشتن برده ای
تا همین چند دقیقه پیش داشتم فیلم « 127 ساعت » را تماشا می کردم.
عجب فیلمی بود. با این که همه چیز فقط در یک فضای تنگ ، گرفته شده بود اما اصلا کسل کننده نبود. نزدیک به اواخر فیلم ، دیگر نفسم به شماره افتاده بود. جالب تر این که در تیتراژ پایانی آمده بود که همه چیز واقعی است.
فیلم که تمام شد ، ایستادم و تمام بدنم را لمس کردم. از این که همه چیز سر جایش بود ، عمیقا احساس خوشبختی کردم.
هستی ، چقدر امکانات به ما داده است و ما فراموش کرده ایم.
همین که هستیم ، از همه چیز مهم تر است. همه چیز!
البته به نظر من هیچ چیز از هیچ چیز مهم تر نیست!
1- یه آدم پولدوست مهمونم بود و داشت فال چایمو می دید. هی اینور کرد اونور کرد. گفت خلاصه پول گیرت میاد. بعدش یه چیزی نشونم داد گفت شبیه چیه؟ گفتم والا نمی دونم. گفت این اژدهاست. می بینی بالاشم رو باز کرده که نشونه چیه حالا بماند. دوبار این ور کرد اون ور کرد دیدم همچین لباش برگشته و زورش میاد بگه گفت پوله. دوباره ا ین ور کرد اون ور کرد گفت بیا ببین از این ور تا اون ور فالت چیه؟ گفتم نمی دونم گفت پوله.
بعدش لیوانه رو پرت کرد اونور. رفت سراغ فلاکس. گفت فلاکست خوبه از توش پول در میاد. یه عالمه همش زد تا تلف چایی هم بیاد و به لیوان خودش نگاه کرد. اما اثری از پول نبود. دوباره رفت سراغ لیوان من. بعدش از بس پول دید حالش به هم خورد. گفت من پایان نامه می نویسم این پول گیرش میاد.
رفت سراغ کتابش. بعد دوباره اومد سراغ لیوانش و با افتخاری نگاه بهش کرد گفت نگاه کن اینو می بینی چه قد پوله؟ و خشحال بودگفتم اوهوم. بعد از مدتی دوباره حالش به هم خورد گفت این که لیوان توئه.....
خلاصه اگه پولدار شدم اونم این هوا به همتون وام می دم.
2- پریسا و فتوح ابادی همیشه باهمن. همیشه هم از من سر کلاس هی چیزی می خوان. خب بعضی وقتا باهاشون مخالفت می کنم. همیشه هم می گن خانوم شما با ما لجین.
جدیدا نیم ساعت از وقت کلاسمو به بچه ها می دم تا اونا کلاسو اداره کنن. انصافا هم خوب اداره می کنن. البته بیشتر مامورشون می کنم از بچه ها بپرسن و نمره بدن. این دو تا ریختن بر سر ما که امروز نوبت منه. گفتم نه حالا. بچه های دیگه هم حساسن. یه طرف از اینا فحش می خورم که باهاشون لجم. یه طرفم از اونا که تبعیض قایل می شم.
القصه پریسا با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت خانوم شما با ما لجین اصلا. بعدشم با فتوح ابادی سرشونو گذشاتن روی میز. نه مثل اینکه ناراحتیشون جدی بود. چاره ای نبود. جفتشونو آوردم گفتم خیلیخب شما امروز معلم باشین. حالا همش با هم لجبازی می کردن. هر دوتا شون می خواستن روی صندلی بشیننو بپرسن. بعدشم که یکیشونو با زور بلند کردم اون یکی رفت روی میز سنگی جلو اون یکی نشست. خلاصه اوضاعی داشتیم. خودم رفتم کنار داور پناه. همش مشغول خواب بود. یکی از مسئله ها رو حل کردم که بره پای تخته بنویسه.
همیشه یه دانش آموز خوبو با یه ضعیف برای کنترل می آرم ولی این دوتا جفتشون خوبن واسه همینم نتونستن کلاسو به خوبی اداره کنن!!!!
3- بچه ها اومدن سر کلاس و برام صفحه گذاشتن منو سوار یه سمند سفید دیدن. گفتم بچه ها اگه یه خری دیدین که یکی سوارشه اون منم. فوق فوقشم سوار موتور دیگه بالاتر نرین.
آیا تا به حال به نقاشی یک کودک نگاه کرده و از باز تاب اندیشه و احساس این هنرمند خردسال شگفت زده شده اید؟ آیا تا به حال با خود اندیشید ه اید که کودکتان با کشیدن خانه ای بی پنجره و یا آدمکی که فاقد تنه است و به جای آن دو دست از دو طرف سرش بیرون آمده و یا درختی با برگهای سوزنی چه چیزی را می خواهد برای شما بازگو کند؟

نقاشیهای کودکان نوعی گیرایی آنی دارند، آنها ساده، جذاب و سرشار از زندگی و هویتند. کودکان با نقاشیهای خود حرف می زنند، حرفهایی که به دلایل گوناگون قادر به گفتن آنها نیستند. نقاشی نیز همانند خواب و رویا به آنها این اجازه را می دهد که خود را ازممنوعیت ها سازند و با ما در حالتی نا خودآگاه، درباره مسائل، کشفیات و دلهره هایشان صحبت کنند.
تخیلات هنری همانند خواب و رویا، در ژرفای ضمیر ناخودآگاه هر کس به جستجو می پردازد و ژرف ترین محتویات درونی فرد را متظاهر می سازد. کودک نیز به کمک نقاشی دلهره ها و کشمکش های درونی خویش را آشکار می سازد و بدین طریق اثر آنها را کاهش می دهد. در حقیقت وقتی مسائل و مشکلات عاطفی بر روی کاغذ منعکس می شوند به صورت تازه و جداگانه ای که کمتر دلهره آور است در می آیند.
کودک خیلی زود در می یابد که رسم و نقاشی وسیله ای بیانی است که با افکار او مطابقت می کند و او را در تخیلاتش، آزاد می گذارد و در عین حال لذت سرشاری برای او فراهم می آورد؛ علاوه بر آن نقاشی کردن به او اجازه می دهد که افکار درونی اش و درحقیقت خویشتن خودش را نشان دهد. به هر حال تعبیرو تجزیه و تحلیل نقاشی کودکان فقط مورد توجه بزرگسالان است. هنگامی که کودک به وسیله تصویر اظهار نظری می کند، بسیاری از جوانب شخصیت خویش را آشکار می سازد؛ ولی او اینکار را برای دلخوشی ما و یا فراهم کردن امکان شناخت و بررسی روانشناسی نمی کند؛ بلکه آنچه برای او مهم است بیرون ریختن تجربه های اندوخته شد ه ای است که نمایانگر وجود اوست…
اولین علائمی که کودک بر روی کاغذ رسم می کند، بیشتر بر اثر ضربه زدن مداد بر روی کاغذ به وجود می آید. اوخیلی زود متوجه می شود ک در اطراف او اشیاء و وسایلی وجود دارند که می توانند اثر مشخصی از خود بر روی سطوح باقی گذارند، بنابر این با لذت تمام، با هر وسیله ای که به دست آورد شروع به خط خطی کردن می کند. خطوط درهم و برهمی که کودک در سن ۱۶ تا ۱۸ ماهگی رسم می کند کم کم جای خود را به دو اثر گرافیکی مشخص تر می دهد که یکی خط نوشتن و دیگری خط نگاری است، که این رویه به مرور زمان و بر اثر پیشرفت و پختگی فکری کودک هر کدام جای خود را پیدا می کنند.
او در دو تا سه سالگی برای خطوط و دایره هایی که می کشد اسم می گذرد. در این دوران، دیگر خط نگاری کودک، فقط برای لذت بردن از حرکت یا فشار مداد بر روی کاغذ نیست ، بلکه او مایل است احساسات درونی خود را که در ارتباط با تجربه های زندگی کوتاه مدتش به دست آورده بیان کند. و سرانجام درچهار سالگی خط نگاره های او جمع و جور می شوند و حتی برای بزرگسالان نیز معنی پیدا می کنند. دراین سن شمایی از آدمک و گاهی هم بعضی از حروف الفبا نمایان می شود. بدین گونه است که سرانجام کودک مرحله خط خطی کردن را به طور کامل پشت سر می گذارد و وارد مرحله تمثیلی می شود. این مرحله درست همان مرحله ای است که کودک به تقلید از بزرگترها، چند سطری را به عنوان داستان نقاشی ، زیر نقاشیهای خود ترسیم می کند.
این نوشته ها اغلب از چپ به راست و گاهی از راست به چپ نقاشی می شود.
کودکان سعی می کنند در نوشته های خود فاصله را نیز مراعات کنند و جالب است که بعد از نوشتن از بزرگترها می خواهند که نوشته های آنان را بخوانند. در چنین شرایطی، والدین می توانند با دقت درمحتوی نقاشی سرنخی به دست آورند و ازاین طریق داستانی بسازند و برای کودک تعریف کنند. کودکان، معمولا با دقت به این داستانها گوش فرامی دهند و اگرهم گاه مطلبی خلاف میل آنها خوانده شود اعتراض نمی کنند؛ زیرا خودشان می دانند که نوشته هایشان قابل خواندن نیست.
برای آنها همین قدر که کسی نوشته هایشان را می خواند و در احساساتشان شریک می شود کافیست.
در فاصله سه تا چهار سالگی کودک سعی می کند تصویرشخص یا اشخاصی را بکشد. این تصویر شامل عناصر مشخص و معینی از قبیل یک دایره به جای سرو در اطراف آن چند خط به عنوان بازوها و پاهاست.
علت ساده بودن نقاشی در این سن از عدم شناخت تکنیک ناشی نمیشود، بلکه این درست همان تصویری است که کودک از بدنش در ذهن دارد. این تصویر دارای یک سراست که برای کودک مهم جلوه می کند؛ زیرا سرموضع حس های بینایی و شنوایی است واز این رو برقراری ارتباط با دنیای خارج را میسر می سازند و دیگر اینکه دارای بازوهایی است که امکان گرفتن و لمس کردن اشیاء را در بردارد و دارای پاهایی است که امکان جابجا شدن را فراهم می کند.
وقتی کودک، آدمکی را ترسیم می کند، قبل از هر چیز شکل خود یا درکی را که از بدن و تمایلاتش دارد بیان می کند. در واقع بین برخی از خطوط آدمک نقاشی شده، و خصوصیات جسمی و روانی کودکی که آنرا ترسیم کرده، ارتباط مشخصی وجود دارد.
اگر آدمک درمجموع هماهنگ باشد، احتمال بسیاری وجود دارد که کودک کاملاًسازگار باشد؛ اما هنگامی که آدمک در اندازه ای خیلی کوچک یا گوشه کاغذ ترسیم شود، نشانگر این است که کودک خود راکم ارزش می پندارد و قادر به برقراری ارتباط مناسب با دیگران نیست. و یا اگر آدمک بزرگ ترسیم شود، می توانیم حدس بزنیم که با کودکیزود رنج و حساس روبرو هستیم که همیشه فکر می کند به او ظلم شده است. کودکانضعیف ودرون گرا، اغلب برای آدمک پا نمی گذارند، یا او را به حالت نشسته نقاشی می کنند و بالاخره کودکان پرخاشگر، که آدمک خود را با خطوطی خشک وزاویه دار نشان می دهند.
خانواده
اعضای یک خانواده هماهنگ، درنقاشیهای کودکان، همیشه با هم و دست در دست هم نشان داده می شوند. اگر این اشخاص دستهای یکدیگر را بگیرند، همدیگر را ببوسند و یا با هم بازی کنند درجه صمیمیت آنها بیشتر است. کودک، در نقاشی خانواده، تصویر خود را نزدیک شخصی نقاشی می کند که حس کند در کنارش راحت تر است و یا اورا بیشتر از همه دوست دارد؛ ولی اگر کودکی فکر کند که مثلاً خواهرش بیش از او مورد توجه پدر و مادراست، در نقاشی خود خواهرش را بین پدرو مادر و خود را دورتراز آنها در حاشیه کاغذ قرار می دهد. دربعضی از نقاشیها تعدادی از افراد خانواده در داخل خانه و تعدادی دیگر درخارج ازخانه نمایش داده می شوند. اینگونه نقاشیها یا منعکس کننده غیبت واقعی شخص یا اشخاصی است که در خارج از خانه ترسیم شده اند و یا کمبود جذابیت عاطفی کودک را نسبت به آنها می نمایاند.
در بیشتر نقاشیهایی که کودکان ترسیم می کنند، همیشه یک شخصیت اصلی وجود دارد که کودک بیشترین بار احساسی خود را چه به صورت عشق و ستایش و چه به صورت ترس و دلهره بر روی او مستقر می کند. این شخصیت اصلی غالباً قبل از دیگران ترسیم می شود؛ زیرا او اولین شخصی است که کودک به او فکر می کند. این شخصیت اصلی، همیشه درانداره ای بزرگتر از دیگر اشخاص و با جزئیاتی بیشتر و کامل تر ترسیم می شود.
هنگامی که در نقاشی خانواده، یکی از اعضای خانواده وجود ندارد، می توان نتیجه گرفت که کودک آگاهانه یا ناخود آگاه آرزوی نبودن آن شخص را دارد. این پدیده بیشتر در نقاشیهای کودکانی دیده می شود که با گذشت چند سال هنوز تولد خواهر یا برادر کوچکتر از خود را نپذیرفته اند. بنابر این با حذف این کودک مزاحم از نقاشی خود، خود را در دوران طلایی که قبل از تولد نوزاد در آن زیسته اند، به تصویر می کشند.
خانه
در نقاشیهای کودکان خانه بیش از هرچیز دیگری کشیده می شود. در شروع کار معمولا خانه به صورت یک مر بع که بر بالای آن یک مثلث قرار دارد، و سپس دیوارهای اطراف خانه کشیده می شود.
خانه نماد پناهگاه و هسته اصلی و گرمی خانواد ه ایست که ممکن است مورد علاقه یا تنفر کودک باشد. خانه هایی که کودکان ترسیم می کنند ممکن است دارای باغچه و گل و درهای بزرگ و پنجره و پرده های رنگین باشد. چنین خانه ای ، نماد یک زندگی سعادتمند است که کودک در آن احساس آرامش می کند. بر عکس اگر، خانه ای بدون در ورودی، با دیوارهایی بلند وبه گونه ای منزوی و دور افتاده ترسیم شود معنای متفاوتی پیدا می کند. مثلاً اگراین خانه بین سنین ۵ تا ۸ سالگی ترسیم شود نشانگر خجالتی بودن کودک و وابستگی شدید او به مادر است. بعد از ۸ سالگی نشانگر احساس خود کوچک بینی و تنهایی کودک ود رنوجوانی نشانگر شرم و حیای بیش ازحد ، و داشتن احساسات رقیق است.
درخت
بسیاری از روانشناسان از درخت به عنوان موضوعی جهت شناخت شخصیت کودک استفاده کرده اند. برای تجزیه و تحلیل نقاشی درخت باید سه قسمت اصلی آن را مشخص کرد که عبارتند از ریشه، تنه، شاخه و برگها.
ریشه که در زمین فرو رفته و درخت از آن غذا دریافت می کند، نماد ناخود آگاه و فشارهای غریزی است تنه پرثبات ترین و مشابه ترین عامل به خود کودک است، بنابر این بیانگر مشخصات دایمی و عمیق شخصیت اوست. شاخه ها و برگها بیانگر طریق ارتباطی او با دنیای خارج است.
مثلاً تنه درخت ممکن است کوتاه یا بلند کشیده شود، بچه ها در سنین قبل از دبستان تنه درخت را بلند ترسیم می کنند، ولی بعد ازاین سن، بلند بودن تنه درخت اغلب نشانگر عقب افتادگی فکری و یا بیماریهای عصبی و یا آرزوی بازگشت به دنیای کوچکی و قبل ازمدرسه است. برعکس اگر تنه درخت کوتاه کشیده شود، نشانگر جاه طلبی و بلند پرواز بودن کودک است . تنه درخت ممکن است صاف یا کج کشیده شود که درحالت دوم نشانگر عدم ثبات کودک است.
شکل شاخه ها و برگها و یا قسمتهای بالای درخت نیز دارای معانی مختلفی است. به عنوان مثال شکل منظم شاخه ها نشان می دهد که کودک کمتر به تمایلاتش متکی است و بیشتر به نتیجه گیریهای منطقی دست می زند و یا بالعکس شکل نامنظم و درهم شاخه ها بیانگر این است که با کودکی بلغمی مزاج و در خود فرو رفته که آمادگی هیچ گونه تغییر و تحولی را ندارد روبرو هستیم. گاهی نیز درختی که کودک ترسیم می کند فاقد شاخه است که این امر نشانگر عدم گسترش استدلال و تفکر منطقی و درگیر بودن فرد با عالم رویاست. برگها نیز برحسب چگونگی ترسیم آن، تعابیر مختلفی دارند. مثلاً ترسیم برگهای منظم ویک شکل مخصوص کودکی است که مسایل را به سادگی می فهمد و قادر به ارتباط با دیگران است. و یا نشان دادن برگها به صورت هاله ای سبز رنگ در اطراف شاخه ها، تمایل کودک به تاثیر گذاری و تسلط بیشتر بر روی محیط را نشان می دهد. برگهای پاییزی و یا برگهای در حال ریخته شدن بیشتر در نقاشیهای نوجوانان و کودکان منزوی دیده می شود. چنین ترسیمی از برگ، مانند هر حرکت پایین رونده دیگر، مبین یاس و سرخوردگی تلقی می شود.
خورشید
خورشید به علت نقش مهمی که بر عهده دارد و نیز تلالو آن ، در نقاشیهای بیشتر کودکان دیده می شود. تصویر خورشید بیانگر امنیت، خوشحالی، گرما، قدرت و به نظر بعضی پژوهشگران نماد پدر مطلوب است. وقتی رابطه پدر و کودک خوب است خورشید به طور کامل و در حال درخشیدن نمایش داده می شود هنگامی که این ارتباط مطلوب نیست خورشید در پشت کوه ناپدید است ویا به صورت قوسی در افق دیده می شود و اگر کودک از پدرش هراس داشته باشد، خورشید به رنگ قرمز تند یا سیاه که مضطرب کننده است ترسیم می شود.
با وجود این نحوه نمایش خورشید – مانند سایر موضوعهای نقاشی ممکن است به حال و حوصله لحظه ای کودک و نه به تفاهم و عدم تفاهم بین کودک و پدر بستگی داشته باشد. بنابراین قبل از هر قضاوت و تعبیری دراین مورد، بهتر است چندین نقاشی یک کودک را مورد بررسی قرار داد تا معلوم شود آیا این پدیده مرتب تکرار می شود یا خیر. وآنگاه به تجزیه و تحلیل آن پرداخت. درتجزیه تحلیل و تفسیر نقاشی کودک باید به نقش آموزش و یاد گیریهای قبلی نیز توجه داشته باشیم .
اگر بدون درنظر گرفتن الگوهای یاد گرفته شده در گذشته بخواهیم نقاشی کودک را تفسیر کنیم، از حقیقت دور شده و به یک تشخیص غلط درباره حالات عاطفی و روانی کودک می رسیم . درثانی، در تفسیر نقاشی کودک، باید جنبه های مختلفی از نقاشی را مد نظر قرار داد که عبارتند از: رنگ، محتوا، فضای به کار گرفته شده و خطوط ( اشکال ) . بدیهی است که تفسیر نقاشی کودک بدون در نظرگرفتن هریک از این جنبه ها، ما را به نتیجه مطلوب نخواهد رساند.
ماه
ماه نشانه نیستی است. اغلب کودکان ماه را کنار قبر و قبرستان می کشند. کودکان در نقاشی خود ماه را با مرگ معنی می بخشند.
آسمان و زمین
آسمان به معنی الهام و پاکی است. ولی زمین به معنی ثبات و امنیت می باشد. کودکان خیلی کوچک هیچ وقت خطی برای نشان دادن زمین ترسیم نمی کنند، ولی در سن ۵یا۶سالگی که آغاز به درک دلایل منطقی می کنند به کشیدن زمین نیز می پردازند.
اتومبیل
درجامعه امروزی ماشین نشانه قدرت است، به همین دلیل در نقاشیهای کودکان مخصوصاً پسربچه ها ماشین زیاد دیده می شود. وقتی یکی از اعضای خانواده که اغلب پدر و گاهی خود کودک است، رانندگی می کنند، از دیدگاه برون فکنی اهمیت پیدا می کند. بیشتر نوجوانان به بهانه اینکه کشیدن تصویر آدم حوصله شان را سرمی برد یا سخت است، از کشیدن شکل آدم خودداری می کنند اما به اعتقاد پژوهشگران ترجیح دادن کشیدن ماشین در این دوره خود به خود نشان دهنده وابسته بودن شخص به دنیای خارج و زندگی ماشینی است. البته این مسائل بستگی به سن، فرهنگ وعوامل ذهنی و نوجوان دارد.
حیوانات
اگر در نقاشی کودک شما تصاویر حیوانات دیده می شود ممکن است دلایل مختلفی وجود داشته باشد که شما با صحبت کردن با کودک پی به آن می برید. کودکی که در روستا زندگی می کند و یا حیوانات خانگی دارد و یا عاشق حیوانات باشد و یا حتی زیاد به باغ وحش برود طبیعی است که حیوان بکشد. پس فرهنگ و طرز زندگی کودک در خانواده از اهمیت زیادی برخوردار است. اگر کودک به نوعی با حیوانات رابطه نداشته باشد و حیوان برای او در دسترس نباشد تصویر حیوان در نقاشی او اهمیت خاصی پیدا می کند. گاهی ممکن است کودک احساس گناه و تقصیری را که تجربه کرده و جرأت نکرده آن را ابراز کند در نقاشی و در قالب حیوان نشان دهد.
مثلاً کودکی ممکن است به دلیل اینکه دیشب درجایش خرابکاری کرده و سرزنش شده احساس گناه کرده باشد و در نقاشی اش شکل حیوان خاصی را مثل مارمولک بکشد. کشیدن حیوانات درنده نشانه فشارهای درونی مخفی کودک است. مثلاً کودکی که نسبت به برادر کوچکتر تازه به دنیا آمده اش حسادت می کند، در نقاشی ممکن است گرگ بکشد که این نشان دهنده ترس و دلهره کودک از تازه وارد کوچولو است.
دوستان خوبم، توجه داشته باشید که درتجزیه و تحلیل نقاشی کودکان که کاری بسیار ظریف و حساس است چون یک کار تخصصی و تجربی است شما رأی قطعی نمی دهید. کودک شما باید خودش به میل خودش موضوع نقاشی را اتنخاب کند.
شما نباید بالای سر او بنشینید و به او مداد رنگی به میل خودتان بدهید. او در نقاشی کردن باید آزادی کامل داشته باشد. در پایان نقاشی از کودک بخواهید که در مورد تصاویر کشیده شده برای شما حرف بزند. این گونه اطلاعات به شما در تجزیه و تحلیل نقاشی کودک کمک می کند. کودکان را به کشیدن تشویق کنید اما آنها را مجبور نکنید که همین الان برای شما نقاشی بکشند.
رنگ در نقاشی کودکان
کودک در نقاشیهای خود به دو صورت از رنگ استفاده می کند؛ یکی نمونه سازی عینی (طبیعی ) مثلاً رنگ آبی برای دریا، رنگ سبز برای چمن و رنگ زرد برای خورشید؛ ودیگر استفاده روانشناختی از رنگ، به این صورت که کودک از طریق رنگ به برون ریزی عواطف و احساسات خود می پردازد. مثلاً برای تجسم حوادث و یا موجودات اطراف خود از رنگهایی کمک می گیرد که به طور ناخود آگاه به ذهن متبادر می شوند و قانون و قاعده خاصی ندارند. به عنوان مثال برای نشان دادن مهربانی یک شخص او را به رنگ سبز، رنگ آمیزی می کند و یا عصبانیت شخص دیگر را با رنگهای سیاه و سرخ نشان می دهد .
بسیاربجاست که کودک را به سوی رنگهای قراردادی و طبیعی هدایت نکنیم؛ چرا که از این طریق طبیعت درونی کودک را نادیده گرفته ایم و او را وادار کرده ایم رنگی را که نشان دهنده حالت روانی اوست، تغییر دهد و یا دست بزرگترها زیبایی کار خود را از بین ببرد. البته شناخت رنگ برای بچه ها ضروری است؛ اما تحمیل رنگ به آنان که کدام رنگ را به کارببرند ضرورتی ندارد. چرا که کودکان دیر با زود یاد می گیرد که هرچیز رنگ مخصوص به خود را داراست.
نقاشی از روی مدل
بسیاری از والدین یا معلمین، نقاشی کودکان را به کپی کردن محدود می کنند. برای کودکان کوچکتر معمولاً از آلبومهایی استفاده می شود که کودک باید یک شکل را از روی یک شکل رنگ شده آن رنگ آمیزی کند. و یا از روی شکل دیگری، شکل ناقصی را تکمیل کند. کودکان بزرگتر نیز از منظره یا صورت کپی می کنند و به این صورت است که والدین و معلمان تصور می کنند آموزش واقع گرایانه که بر اساس آن کودک حقیقت بیرونی را با شکل های ” منظم ” و رنگهای ” دقیق ” یاد می گیرد، باید تعلیم داده شود.
نقاشی وسیله ای بیانی است که به کودک اجازه می دهد خود را از تنش ها رها کند. این رهایی از دلهره ها و تنش ها هنگامی صورت می گیرد که نقاشی از ناخودآگاه کودک سرچشمه گرفته باشد؛ بنابر این اگر کودک را وادار کنیم نقاشیهایش را براساس تعالیم ما تصحیح کند و او را تشویق به کپی کردن از روی مدلهای نقاشی کنیم اشتباه بزرگی مرتکب شده ایم.
همچنان که اشاره کردیم، در نقاشی کودک، خطی که بر تصویر صورت برادر کشیده شده است ویا حذف قائل شدن، بکار گیری رنگ، از بین بردن و یا بیش از حد بزرگ جلوه دادن بعضی حوادث همگی حکایت از نشانه ها و علائمی می کنند که دارای معانی روشن هستند و بزرگسالان با کمی دقت قادر به مشاهده و تعبیرآن می شوند.
نادیده گرفتن این ندای کمک و یا سرکوب کردن آن با عمل کسل کننده کپی برداشتن و رسم هندسی کشیدن، به معنی رها کردن کودک به حال خود و یا مجبور کردن او به ورود زود رس به نوعی زندگی ریا کارانه و سرکوبگر است.
منبع :www.tebyan.net
احمد زیدآبادی برنده جایزه جهانی آزادی مطبوعات «یونسکو» شد
به نظز شما دو سال زندان ارزش چنین چیزی را ندارد؟
البته هر چیزی بهایی دارد.
لزوما نمی توان زندان را محکوم کرد وقتی راهی برای رشد فردی است. ایا راه رشد فردی شما از زندان می گذرد؟
چند نفر از شما حاضر است دو سال زندانی بدون مرخصی باشد و یک شخصیت جهانی شود؟ البته خلوص نیت شرط است. مطمئنا اقای زید آبادی چنین هدفی نداشته است.
یه سوال ازتون داشتم. به نظر شما موبایل داشتن بچه ها خوبه و اگه شما بچه داشتین از چند سالگی بهش موبایل می دادین؟
2- چند وقت پیشتر که خودمم بنا به دلایلی داشتم گریه می کردم مثل همیشه یه اس ام اس از غیب رسید طبق معمول از نسترن. یادتونه پارسال توی اتوبوس اون اس ام اسه .اس ام اس جدیدش این بود. آرزو دارم اگه گریه هم می کنی گریت به خاطر شوق باشه نه به خاطر حسرت. به این شکله که البته معتقدم ارواح با هم در ارتباطن
۳- چند سال پیش که قرار بود معلم دبیرستانی بشم معلمه پاشو کرده بود توی یه کفش اینو نمی خوام. من اون زمون بهم برخورد آخه من هرگز معلمش نبودم. تا مدتی گذشت که فهمیدم که اون یه معلم سوگلی دیگه رو می خواسته البته تجربه ای شد برام که دیگه به زور نرم مدرسه ای هرچند حقم باشه و مدرسه امتیاز بالاتری طلب کنه. تا آخر اون سال هر روز برام مسئله ای پیش اومد. یه روز که برای بچها ها کلاس اضافه گذاشته بودم از اداره پرسیده بودن تو درست عقبی واسه همینم واسه بچه ها کلاس گذاشتی وقتی از خودم که پرسیدم فهمیدن چون یه روز برای امتحان دانشگاه آزاد غیبت داشتم خواستم جبرانش کنم که البته خودشون خجالت کشیدن.و هرگز یادم نمی ره توی همون مدرسه روز معلم در حالی که همه معلم ها کادوی اهدایی دفترو در دست داشتن من یه نایلون بزرگ پر کرده بودم از هدیه های بچه ها. اما چشمتون روز بد نبینه روز بعد به اداره گزارش شده بود که این خانوم هنوز یه فصلش مونده. خلاصه اوضاعی داشتیم. اما همین باعث شد سال بعدش یه تشویقی بهم بدن و بازرس اداره بشم درحالی که همه معلما چشماشون گرد شده بود! خب می شه همیشه نسبی نگر بود. همه بدی ها همیشه بد مطلق نیستن و همه خوبی ها لزوما خوب. و البته همه چیز به درونملتهب من بر می گشت همون سالی بود که از گرگان بر گشته بودم و سرشار از رنجش و کینه بودم.
۴- یکی از بچه های این شهر اومد گفت خانوم توی عید ما رو گرفتن. گفتم با کی؟ گفت با پسرخالم. جالبش این بود که اون یکی پسر خالش گرفته بودشون. بعد گفتم نرو تنهایی باهاش. گفت اونقد می رم تا خانوادم موافقت کنن! اما اعلام خبرش برام جالب بود بالاخره باید به یکی می گفت گرفتنشون.
وقـت سحر است خیز ای مایـه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها کـه بجـایند نــپایند کسی
و آن ها که شدند کس نمیآيد باز
ای دل چو حقيقت جهان هست مجاز
چندین چه بری خواری ازين رنج دراز
تن را به قضا سپار و با درد بساز
کاين رفته قلم ز بهر تو ناید باز
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز
تا زو طلبم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاد و می گفت به راز
می خور که بدین جهان نمی آیی باز
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
و درد در شعرهایش
حجم مرا می نوشد
امروز کسی با پیراهن قرمز
دیدم
تاریخ
تکرار می شود
نقطه اوج در سیاره ای سرد
میان مجسمه های تخت جمشید
باران دیگر نام من نبود
طاهره بود
شعر
برای دل علی اصغر علیزاده
که حالا تکه ای از شعر من است
تاکسی
مرا اشتباه به کافه برده است
جهرم
سر بازی
و آدم شدم
کسی صدا می کند فاطی
و در ذهنم می شوم قاطی
دریا
عروسک شعرم احتمال بارانی است
که ابتداش آرام،انتهاش طوفانی است
وجود خارجی اش را نمی شود فهميد
نه «نيست» هست و نه «هست» است؛ هست اما نيست
گل است؛ ــ بی بروبرگرد ــ يک گل کمياب ــ
که ريشه اش سنگ و شاخه هاش سيمانی است
به قول من سرسخت است ــ کوهی از آهن ــ
ولی به قول خودش ابتدای ويرانی است
و شاعر است و هنوزا ــ هنوز تب دارد
که شعر های ش اغلب ــ هميشه هذيانی است ...
عروسک م امشب عاشق من است،ولی
دو کوچه پايين تر خانه ای چراغانی است!
گمان کنم کمی از سوژه پرت افتادم
نه گل، نه کوه، نه شاعر؛ ــ همانکه می دانی است
نه تو، که دستفروشان شهر می دانند
عروسک شعرم دختری خيابانی است
محمد علی پور علی شیخ
موی ت سفيدتر شده، بخت ت سياه تر از هر چه عمر رفته، رهاورد مسخره است
حالا که هيچ راه فراری نمانده است با سر بزن به سنگ! عقبگرد مسخره است
بيخودترين حکايت يک نسل عاشقی است ـ تشکيل خانواده، بقا، بچه، زندگی ـ
يک عشق سرخ اگرچه مقدس، اگرچه پاک اما کنار وسوسه ای سرد مسخره است
زن وامدار شهوت مرداست؛ عکس اين هم صدق می کند و تو مردی و وامدار
فکر شکايت از هوس سرکش ت نباش! قانون برای اين سگ ولگرد مسخره است
اصلن چرا شکايت!؟ خر باش و کار کن تا ذره ذره آب شوی در حماقت ت،
هی دست و پا بزن، سر و گردن بکش! ولی با دست های بسته عملکرد مسخره است
زن فکر می کند که خودش مرد زندگی است زن مرد زندگی است!! ولی مرد نيست؛ مرد
گاو است در تحمل شخم هزاره ها اسبی است چارنعل... و اين درد مسخره است
درد اينکه: زجر می کشی اما نمی کشی! درد اينکه: ضجه می زنی اما نمی زنی!
درد اينکه...؛ نه! به من چه، خودت درد واضحی توضيح درد پيش زن و مرد مسخره است
گنديده های آخر يک ماجراست عشق يک اتفاق مسخره ی نابجاست عشق
من بعد مثل کولی ی ولگرد عاشق م هرجا که شهوت م فوران کرد عاشق م
محمدعلی پورشیخ علی
امروز این شاعر خوب مرودشتی رو دیدم و بحث های جالبی را با ژند تن از دوستانم انجام دادیم
آقای جامعه
آقاي جامعه
من!؟حرف مفت!؟كي زده ام!؟ «زد»چه صيغه ايست؟
من هيچ وقت حرف بدي …«بد» چه صيغه ايست ؟
آدم همين كه پا به دل «جامعه» گذاشت،
شايد درست و راست نفهمد چه صيغه ايست
يعني به باب ميل شما زندگي كنم ؟
آن هم به زور بايد،«بايد» چه صيغه ايست؟
اين زندگي به «قد» خودش ظلم مي كند
آنقدر كه نفهميدم «قد»چه صيغه ايست!
بعدازچقدرعمرمن عاشق شدم ـ همين ـ
«هي بچه جان هنوزنبايد!»چه صيغه ايست؟
من را چقدر سكه ي يك پول مي كنيد؟
ازجيب من «گرفتن درصد» چه صيغه ايست؟
وقتي به هردري كه زدم، فقربود با،
نان خداـ ريال،«درآمد»چه صيغه ايست؟
حالاكه بعداين همه سگ دوزدن،به سنگ ـ
برخورده ام، «شروع مجدد»چه صيغه ايست؟
هي وعده،«وعده ي سر خرمن»؛چه خرمني!؟
هي قولهاي شايد،«شايد»چه صيغه ايست؟
آقاي جامعه ! به چي ام گيرداده اي؟
«از لحن من خوش ات نمي آيد» چه صيغه ايست؟
من شاعرم، چه طوري خودسانسوري كنم؟
«ايهام پشت شعرنباشد!»چه صيغه ايست؟
آقاي جامعه!توكه بيزارشاعري،
تبعيض «شاعران مقيد»چه صيغه ايست؟
****
اسم مرابه گندكشيديد،من تلاـ
ـ في …نه، ولش كنيد!«محمد»چه صيغه ايست؟
محكوم «زنده بودنم»،اين «فعل» مرده را
لطفا يكي برام بگويدچه صيغه ايست!
« محمدعلي پورشيخ علي »
برخال و طبیعت
برخال معادل فارسی فراکتال است شاخه ای از هندسه كه به مطالعه اشكال پیچیده در طبیعت می پردازد
برخال اولین بار توسط بنوا مندلبرو در سال ۱۹۷۵ ارئه داده شد.در بسیاری از وبلاگها مشاهده شده که تاریخ دقیقی از این موضوع ارائه نداده اند. ولی من در اینجا با صراحت کامل ذکر می کنم که بنوا مندل برو تحقیقات خودش رو از سال ۱۹۶۰ شروع کرده ولی اولین بار کلمه برخال fractal رو در مقاله سال ۱۹۷۵ ( Stochastic Models for Earth`relief, the shape and the fractal dimension of coastlines, and the number-area rule for islands ) ذکر کرده اما مشتقات این کلمه مثل fractional dimensionبعد کسری در مقاله سال ۱۹۶۷با عنوان ( How long is the coast of britain? Statistical self-similarity and fractional dimension.) ذکر شده است. بعد ها او در مقالات بعدیش به توسعه این هندسه پرداخته است. او مطالعات پراکنده دانشمندان دیگر را در قالب هندسه منسجمی ارائه داد. درسال ۱۹۶۰ هواشناس آمریکایی ادوارد لورنز برای شبیه سازی سیستمهای جوی از معادلات غیر خطی استفاده می کرد. او به این نکته پی برد که تغییرات کوچک ( حتی ۱هزارم) در شرایط اولیه باعث تغییرات زیادی در نتیجه می شود. بعد ها این پدیده را اثر پروانه نامیدند. یعنی تنها با گرد کردن اعداد بعد از چهارمین رقم اعشار یک چنین اختلاف بزرگی در نتیجه حاصل شده است این بدین معنی است که اگر پروانه ای در چین بالهاشو بر هم بزنه نتایج حاصل از برخورد بال این پروانه با هوا باعث می شه که در آریزونا توفانی ایجاد بشه. این یک تمثیل است. لورنز برای مدلسازی عمل رفتار آشوبناک سیستم گازی در اتمسفر سه معادله از عرصه فیزیک دینامیک سیالات به عاریه گرفت سپس با کمی خلاصه سازی به صورت زیر ارائه داد:
(dx/dt =Δ*(y-x
dy/dt=r*x-y-z*z
dz/dt=x*y-b*z

تصویر فوق مجذوب کننده لورنز Lorenz attractor یا سیستم خط سیر لورنزTrajectory Lorenz Systemنامیده می شود که فوق العاده به شرایط اولیه حساس است
مجذوب کننده لورنز ساختار سه بعدی مطابق با رفتار دراز مدت جریان آشوبناک است که شکل پروانه وار دارد. تصویر فوق همچنین چگونگی حالت سیستم دینامیک را در بازه زمانی و در الگوی تکرار نشونده پیچیده ای نشان می دهد ( سه متغیر سیستم سه بعدی). در سال ۲۰۰۱ فرمول لورنز توسط وارویک توکر اثبات شد که برای مجموعه مشخصی از پارامترها ، سیستم، رفتار آشوبناکی از خودش نشان می دهد که امروزه مجذوب کننده نا متجانس Strange Attractor نامیده می شود. مجذوب کننده نامتجانس در این مورد، فراکتالی با بعد هاوسدورف بین ۲ و ۳ است. گراس برگر Grassberger در سال ۱۹۸۳ بعد هاوسدورف را برابر با 2.06 ± 0.01 تخمین زده است(ویکیپدیا )
دلتا بیان کننده چسبندگی سیال ماده نسبت به هدایت گرماییش است. r اختلاف درجه حرارت بین بالا وپایین یک سیستم گازی است b نسبت عرض به ارتفاع جعبه فرضی است که سیستم گازی در آن تعریف شده است. او با ارائه سه معادله دیفرانسیل حالتی را بیان کرده که در آن تابع به صورت آشوبناک در می آید که در اصطلاح به آن کیاس chaos می گویند .یکی از خصوصیات تابعی که رفتار آشوبناک دارد این است که نسبت به شرایط اولیه حساس است. کوچکترین تغییر در شرایط اولیه با عث تغییر فاحش در نتیجه می شود. برخال و تابع آشوب رابطه تنگاتنگی با هم دارند . جولیا ست یا مجموعه جولیا تابع ساده ای است با ساختار برخالی که در نهایت رفتار آشوبناکی دارد. اولین تجربه عملی تابع آشوبناک مربوط به آزمایش چرخ آسیاب آبی است. ابتدا آب با سرعت کم به روی چرخ آسیاب آبی ریخته می شد. و چرخ به حرکت در میامد با افزایش سرعت آب ، سرعت چرخ بیشتر و بیشتر می شد .تا اینکه در یک سرعت آستانه ای از آب ، ناگهان چرخ توقف کوتاهی کرد و در جهت عکس به حرکت در آمد پس از مدتی چرخیدن دوباره توقف کوتاهی نمود وسپس در جهت اولیه به حرکت در آمد این عمل بارها بارها تکرار شد.اولین بار کمپانی گلد استار goldstar در سال ۱۹۹۳ ماشین لباسشویی تولید کرد که با سیستم آشوب (کیاتیک) کار می کرد. شیوه کار آن به گونه ای بود که آب در داخل ماشین به صورت تصادفی به اطراف پاشیده می شد. شرکت دوو dawoo در سال ۱۹۹۰ ماشین جوشانی را ساخت که سیستم آشوبناکی پیروی می کرد با این تفاوت که بخش کنترل دستگاه (مدار منطقی) با منطق فازی کار می کرد. مدار اتی که بر اساس منطق فازی کار می کردند قادر بودند مقادیر بین صفر و یک را نیز انتخاب کنند. (درست یا غلط)
نظریه برخالی از زمان تولد تا کنون مراحل تکاملی رو پشت سر گذشته که می تونیم به صورت زیر طبقه بندی کنیم:
A:حالت مونوفراکتال یا تک بعد برخالیmonofractal که یک بعد نمایانگر نحوه تشکیل شکل برخالی است
1: خود متشابه ای یا خود همانندی جبریdeterministic self-similar
2: خود متشابه ای آماری statistical self-similarکه بعد برخالی نتیجه محاسبه مقادیر میانگین ارزشها است
B: مالتی فراکتال یا چند برخالی multifractal :مالتی فراکتال اولین بار در سال ۱۹۹۷ توسط بنوا مندل برو ،ای. کالورت ، ای. فیشر معرفی شد. سیستم مالتی فراکتالی خلاصه ای از سیستم فراکتالی است بطوریکه یک نمای منفرد بعد فراکتالی، توان بیان دینامیک سیستم را ندارد و طیف پیوسته ای از نماها برای این منظور مورد نیاز است .به این نما بعد فردیت یا تکینگی singularity گفته می شود.این نما درجه تکینگی محلی یا نظم حول یک نقطه رو بیان می کند. به طور مجموع همه نقاطی را که در نمای فردیت یکسانی سهیمند را تشکیل می دهد که این مجموعه نماها مجموعه های برخالیند. توپوگرافی سطح زمین ، ابرها، جریانات آشفته سیالات ،ضربان قلب و... مواردی از حالت مالتی فراکتالیند. برای اطلاع بیشتر می توانید به سایت آقای شاون لاوجوی و شرتزر مراجعه کنید:
لاوجوی از دانشگاه مک گیل مون رئال کانادا
لینک
لینک
و آقای دانیل شرتزر از دانشگاه مادام و پیر کوری فرانسه
لینک
این دو در زمینه کاربرد مالتی فراکتال در ژئو فیزیک و شبیه سازی بارندگی ، مطالعه ابرها به نتایج جالبی رسیده اند. آنها کارهای کولموگرف و دیگران را دنبال کرده اند
بخشهایی از این مطالب ترجمه ای است از سایت :
با تشکر فراوان از جناب استاد دکترسیامک سامانی
سر کلاس با نظریه جدید اشنا شدیم به اسم نظریع سیستم ها. هرچه یه نظریه عمومیت بیشتری داشته باشه و دقیق تر باشه نظریه تره!
واقعا جای تعجب بود که سر کلاس شخصیت از فیزیک بشنوم. و نظریه های ترمو دینامیک به شکل عجیبی وابسته بشن به نظریه های شخصیت.
ما در فیزیک سیستم داریم و البته در نظریه های شخصیت هم هر چیزی رو می تونیم سیستم فرض کنیم.
و با همه چیز به شکل سیستمی برخورد کنیم. خیلی بحث های جالبی در گرفت. مثلا سیستم مغول در برخورد با سیستم ایران بعد از بیست پنج سال مضمحل شد
و سیستم اسلامی عربی در برخورد با سیستم ایران یک چیزی جدید ساختن به اسم تشیع
استاد می گفتند که سیستم های همه به شکل های مختلف با هم برخورد می کنند. مثلا یه زن و شوهر می تونن یه سیستم باشن که با هم یکی بشن اما اگه انرژی درونی اینها از بین رفت مضمحل می شه رابطه و البته سیستم سومی میاد که هر دو رو درگیر می کنه
در این نظریه سیستم تا وقتی در حال عدم تعادله زندس و البته وقتی اختلاف انرژی دو سیستم زیاد باشه هم دیگه رو دفع می کنند. بعضی سیستم ها با ماسک وارد می شن چونن سیستم دیگه براشون ناشناختس.
این نظریه نظریه کیاس هست.
آیا شما حوادث سخت زندگیتونو به ناهشیارتون روندین؟ اگه در زندگی رنج می کشید به یه متخصص نیاز دارین تا بهتون کمک کنه و البته این میل یه میل تبلیغاتی نیست. اما ما برای تعمیر همه چیزمون به متخصص رجوع می کنیم اما فراموش می کنیم.
ایا برای مهم ترین مسایل زندگی تون با همه مشروت می کنید؟ مثل این می مونه ماشینتونو بدین دست یه نجار تا درست کنه. گاهی روح و روانمون نیاز به تعمیر داره البته به وسیله متخصص خوب.
خب سوال با ناهشیارتون چه کردین؟
| |||
|
آب و آبی از تو ميجوشد آسمان يا هر چه درياييست سبز و سوری با تو میرويد زمين يا هر چه زيباييست ارغنون ِ عشق با تو ميماند لحن دل يا آنچه ليلاييست مهر و مينو با تو ميتابد آنچه روشن، آنچه روياييست ماه و مه پيچيده در هم... فرصتی ماندهست پشت راز جنگل فرصتی بیوقف پای رفتن هست و شوق نو رسی با من سمت و سويی تا سحر زاييست.... چشم ميچرخد تو را و باغ ميچرخد من نميگويم خيل شببوهای شادابی که میچرخند و میجوشند و میرويند، میگويند: در چه چشمی، با چه آيينی چنين آيينه آراييست؟ من نميدانم تو را آنسان که بايد گفت من نميگويم چنين يا آنچنان يا چون، چرايی، چند...؟ از تو گفتن پای دل در گل، بالهای شعر من در بند من نميگويم خيل بارانهای بار آور که میبارند و میپويند و ميجويند، ميگويند: تا نفس باقيست، زيبا، فرصت چشمت تماشاييست... . . . . . . محمدرضا عبدالملكيان
|
چون سرعت اینترنت اینجا دو سانتی متر بر ۵ ساعته از آپ کردن بیشتر واقعا معذورم
یادگیری روش علمی، تحمل پیچیدگی، پیگیری، تفکر منطقی، نگرش درباره موقتی بودن معرفت علمی، تحمل نظرهای یکدیگر که از ویژگی های بارزی تفکر انتقادی است از فرایند حل مسئله به صورت کار گروهی حاصل می شود( جویس و ویل، 1986)
از کتاب روش های تدریس پیشرفته
نوشته دکتر حسن شعبانی
خدايا جهاني به ما بده
كه در آن هيچكس به خاطر اينكه طرفدارعقيده خاصي است
در زندان نباشد
و تحمل مخالف را داشته باشيم
بي آنكه به هيچ شكلي به او آسيب برسانيم
برای بغض های در گلو مانده شعری نیست
خیلی سعی کردم چیزی بگویم برای سید مهدی طوقیده
یا شعری
اما چیزی محکم راه گلویم را بسته است
برای آزادی اش دعا کنید
بیگانه ما را گرفته اند
بیگانه ای که در قلبمان
منزل داشت
بیگانه با دروغ
بیگانه با جهالت
بیگانه ای که از هرچه دو رویی
رهیده بود
سلام
خواستم بگم من به عنوان یک جوجه سرتا پا آماده ام واسه خدمت به بشریت
من آماده ام برای هر نوع آزمایشی
خب حالا طراحی کنید
می دونید چه چیزی در مورد کبوترا جالبه
خب حالا بگید چرا؟
با اینکه کبوتر ها تقویت نمیشن باز هم به دکمه روشن نوک می زنند
و از اون جالب تر اینه که اگه گرسنگی کشیده باشن طوری نوک می زنن انگار دارن غذا می خورن
و اگه تشنگی کشیده باشن طوری نوک می زنن انگار دارن اون دکمه رو می نوشن
خب تبیین شما چیه؟
می دونید حد اقل سه چهار تا نظریه پرداز سعی کردن دلیل این رفتارو توضیح بدن؟
که چرا با اینکه کبوتر تقویت نمی شه بازهم به دکمه روشن نوک می زنه؟!!!!
بهانهای نیست برف آرامم نمیگذارد
صدایی از قطب راه باز کرده است
تا آب شود در گلویم.
حروف یخزده ترکیده است و
لبپر میزند صدای بازگشت بر کاغذ
دمی که ابر را ببینم از بالا که تعلیق زمین را میپوشاند
و پشتورو میشود این گوشت و پوست
تو پوششی خواهی بود یا آرامشی دوباره که مبنای چشم را تغییر میدهد.
و کاهلی ذوب میشود بین پلک و ستاره.
دوباره معنا پیدا میشود
و عالم انگار از تو میبالد در پاداش فکر
صدا چقدر سادهست
اگر که برف مجالم دهد
درون چشمانت خواهم آرمید چون میهنی که نزدیک و دور
دوستش میداشتهایم.
محمد مختاری
...گفتم :" الیزا، این همه کتاب که برای تو خوانده ام می گفتند که عشق مهمترین چیز دنیاست. حالا می توانم بگویم که دوستت دارم."
گفت:" ادامه بده." گفتم :"دوستت دارم الیزا."
به فکر فرو رفت و آخر سر گفت:" نه، خوشم نمی آید." گفتم :" چرا؟ "
گفت:" مثل این است که انگار تفنگی را به سرم نشانه رفته ای. این فقط راهی است برای مجبور کردن یکی به گفتن چیزی که احتمالاً حرف دلش نیست. من یا هر کس دیگری، جز «من هم ترا دوست دارم» چه جیز دیگری می تواند بگوید؟"
اسلپ استیک یا تنهایی هرگز- کورت ونه گات- فتاح محمدی- صفحه 96
پی نوشت: برای دختری که می گفت، حتی اظهار عشق هم خودخواهیه. بندی که معشوق ات رو اسیر می کنه ...
گر صبر کنید
ز غوره حلوا سازید و
قالب عوض شود
سرعت کمه اصلا هیچ قالبی باز نمیشه که بخوام عوضش کنم
یزد اولین شهر خشتی و دومین شهر تاریخی جهان بعد از شهر ونیز ایتالیاست. همین دو ویژگی کافی است تا ایرانیان بدانند کشوری به وسعت تاریخ جهان دارند و شهری کویری که می توانند خشت به خشت، ریگ به ریگ و لحظه به لحظه تاریخ آن را به رخ جهانیان بکشند.
دومین شهر تاریخی جهان "برترین" جاذبه های گردشگری، تاریخی و میراث فرهنگی زیادی دارد که هر کدام از آنها می تواند به تنهایی جاذبه ای منحصر به فرد برای بازدید گردشگران و دوستداران میراث فرهنگی و تاریخ ایران و جهان باشد. این شهر به شهر بادگیرها معروف است. به دارالعباده، شهر دوچرخهها، شهر شیرینی، شهر قنات و قنوت و قناعت و شهر آتش و آفتاب.

تاریخ نویسان معتقدند که قدمت یزد به پیش از اسلام می رسد. عده ای هم می گویند که شاید شهر تاریخی یزد را باید در نقطه دیگری غیر از مکان کنونی آن جستجو کرد. اما با این حال قدمت بسیاری از آثار تاریخی کشف شده در شهر یزد به قرن پنجم هجری باز می گردد. در عین حال کشف بناهای دیگری متعلق به قرن های دوم و سوم هجری، تردیدها را در تخمین قدمت شهر یزد بیشتر می کند. در هر صورت تاریخ سکونت انسان در این خطه از هزاره سوم پیش از میلاد فراتر رفته است، به طوری که در عهد پیشدادیان طایفه های در حال کوچ از بلخ به پارس، این سرزمین را یزدان نامیدند و از آن زمان به بعد یزد محل عبادت شد.
یزد را از آن جهت امن ترین شهر می دانند که جنگ و بلایای طبیعی تاکنون نتوانسته به آن صدمه ای وارد کند. به همین دلیل است که تاریخ نویسان از آن به عنوان امن ترین شهر ایران یاد کرده اند. مارکوپولو جهانگرد ایتالیایی نیز درباره یزد می گوید که تجار جاده ابریشم این شهر را به لحاظ امنیت مالی و جانی آن دوست دارند.
بافت تاریخی شهر یزد با مساحتی در حدود 800 هکتار را می توان گسترده ترین و اصولی ترین بافت تاریخ ایران دانست که تجربه های متفاوتی در زمینه مداخله متولیان امر در شبکه معابر را در خود جای داده است. بافت تاریخی یزد به عنوان دومین بافت خشتی دنیا و دست نخورده ترین بافت تاریخی کشور به شماره 15000 در فهرست ملی ثبت شده است.

![]()
نارین قلعه، قدیمیترین بنای خشتی جهان
قدیمی ترین بنای ساخته شده از خشت در دنیا نارین قلعه یا کهندژ نام دارد که در شهر باستانی میبد بر فراز تپه ای بلند بنا شده و بر تمامی شهر میبد و پیرامون آن دید دارد. تاکنون کشوری ادعا نکرده است که بنایی قدیمی تر از کهندژ دارد.

کهندژ نام دژهای کهنی است که در آغاز پیدایش شهرها بنا شده اند. این دژها در دوره پیش از اسلام و بیشتر در دوران ماد، هخامنشی و اشکانی ساخته شده و بناهایی تک و پر تراکم بودند که بر فراز تپههای طبیعی یا مصنوعی میساختند.
طولانی ترین قنات ایران به نام "قنات زارچ" با طول صد کیلومتر در استان یزد قرار دارد. این قنات یکی از کهن ترین قنات های ایران به شمار می آید که سابقه ای بیش از سه هزار سال دارد. طول کوره قنات زارچ بیش از 71 کیلومتر بوده و تعداد چاه های آن دو هزار و 115 حلقه شمارش شده است.