|
باران و دریا
|
هرچند هیچ اس ام اسی دریافت نکردم که کسی سپندار مذگان رو تبریک گفته باشه ولی با این روز با عنوان روز عشق احساس انس بیشتری می کنم
پس روز عشق و دوستی مبارک
شعر پایین از محموددرویش است. آنگاه که بیاموزیم علارغم خشم های مان رفتارمان را انسانی ادامه دهیم آنگاه رهرو وادی صلحیم ....
و البته تا رسیدن به سرمنزل مقصود شائبه های فراوانی را باید پاک کرد. و مسیر طولانی به ما خوشامد می گوید.
صلح پوزش طرف نيرومند است از آنكه
ضعيفتر است در سلاح و نيرومندتر است در افق.
صلح اعتراف آشكار به حقيقت است:
با خيل كشتگان چه كرديد؟
شاعر در شعرهاي ديگر، از دوستي ميگويد و عشق:
«يا او، يا من!»
جنگ چنين ميشود آغاز.
اما با ديداري نامنتظر، به سر ميرسد:
«من و او!»
و نيز از قدرت و معجزه عشق ميگويد:
بيست سطر درباره عشق سرودم
و به خيالم رسيد كه اين ديوار محاصره
بيست متر عقب نشسته است.
همه چیز با بخشش آغاز و با بخشش خاتمه می یابد
وقتی که می بخشیم گره ها و کارهای بسته شده خویش را بسط می دهیم.
چه کسی
چه چیزی
کدام احساس و کدام زمان
زمانی متوجه شدم همه گرفتاری هایم به خاطر رنجش ار دیگران است و وقتی آموختم که بخشش اولین اولویتم باشد رها شدم
در صورت عدم بخشش رنجش شاید فراموش شود اما محو نمی شود و گره هایی در ناخودآگاه ایجاد
می کند
بخشش آگاهانه رنجش را به کینه آشکار مبدل می کند اما این حسن را دارد که درمان شود پا نهادن در وادی بخشش سفر ماجراجویانه پرتنوع و بی انتهایی است چون ماجراها افراد و احساسات زندگی انسان پایان ندارد.
اما نکته مهمی که آموختم در مورد افرادی بود که نمی توانستم ببخشم.
تنها راه این کار کمک گرفتن از خداوند است. از او بخواهیم به جای ما ببخشاید و ما از جانب او بخشیده شویم.

تو اين پائيز زيبا يكي از جاهايي كه مي توانيد برويد و از ديدن مناظر آن لذت ببريد روستاي زيباي كندلوس است.روستاي كندلوس در دامنههاي سر سبز و رويايي منطقه کجور مازندران قرار دارد. روستاي کندلوس با آب و هواي ييلاقي در گذشته به ميخساز معروف بوده است. روستاي کندلوس چهره قديمي خود را حفط كرده است .جداي از طبيعت بكر و زيباي روستا ٬ كندلوس داراي يك موزه مردم شناسي و اشياي باستاني ست كه ديدن آن را به شما توصيه مي كنم. براي اقامت نيز داراي مهمانسراي زيبائيست .
كوچه پس كوچه هاي پائيزي آن لطافت و زيبايي خاصي دارد.
براي رفتن به كندلوس جاده زيباي كرج چالوس را طي كرده و هفت كيلومتر بعد از مرزون آباد به فرعي سمت راست پيچيده و اين راه پر پيچ و خم زيبا را را حدود 40 كيلومتر ادامه مي دهيد تا به روستاي كندلوس برسيد.
در راه به تابلوهاي راهنما جهت انتخاب مسير درست دقت كنيد .هر چند اگر اشتباه هم برويد چيزي جز زيبايي نمي بينيد. روستاهاي زيبا و هوايي كه در پائيز نم نم بارون به آن طراوت و شادابي وصف ناشدني مي دهد.
ما كه موقع برگشت از كندلوس٬ به كجور هم رفتيم .اميدوارم به شما خوش بگذرد.




موزه مردم شناسي روستاي كندلوس


to you my love براي تو اي عشق
In the morning صبحگاهان
When the sun وقتي آفتاب
Is just starting to light the day در حال روشن كردن روز است
I am awakened من بيدارم
And my first thoughts are of you و اولين فكرم تويي
َAt night شبانگاهان
I stare at the dark trees در تاريكي به درختان خيره مي شوم
Silhouetted againts the quiet stars چون سايه هايي در مقابل ستارگان خاموش
I am entranced into a complete قد كشيده اند
Peacefulness مجذوب اين آرامش مطلق مي شوم
And my last thoughts are of you و آخرين فكرم تويي
" susan polis schutz"
پ ن: عكس را سه روز پيش گرفتم.
این عکس زیبا رو دوست نتیم منوچهر گرفته
حقیقت اینه که خواستم با توجه به نیاز درونیم یه ایه رو سرچ کنم و گفتم این هرچی باشه دوای منه جدای از پست قبلی این آیه اومدالبته در یه متن که رتبه چهارم علوم انسانی این آیه رو رمز موفقیت خودش معرفی کرده بود.
آيا خدا براي بندهاش كافي نيست؟اليس الله بكاف عبده
باشه جواهر گردنم
بارها و بارها خدا رو کافی دیدم.
امروز یه امتحان ضمن خدمت داشتیم من که به خیال خودم ۵۰ صفحه تفاهم در مدرسه رو خونده بودم ساعت سه فهمیدم امتحان امروز حقوق اجتماعی و اداری معلمه. با این حال نمره آوردم. البته سی صفشو ظرف سه ساعت دو بار خوندم. این ضمن خدمتو جدیدا آموزش و پوروش در کل کشور از روی مجلات رشد اجرا کرده چون امتحاناش سخته و با کامپیوتره و نمیشه تقلب کرد خوشم میاد....
حقیقت اینه که قرآن شهد گوارایی و آبشار بی بدیل هست که بر همه دردها دواست. و عجیب اینه که همه ما چشمه یی بی نظیر از نور الهی کنارمون داریم و دور و برش خیلی کم می گردیم .....
ابوطلحه مىگويد: در بعضى از جنگها با رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بودم، چون جنگ (براى مسلمين) سخت مىشد، حضرت مىفرمود: يا مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (1حمد/4) خداوند روز جزا.
إيّاكَ نَعْبُدُ وَ إيّاكَ نَسْتَعينُ (1حمد/5) [خداوندا] تنها تو را مىپرستيم و تنها از تو يارى مىخواهيم.
چون گفته حضرت به پايان مىرسيد، مىديدم كه سرها از تنها جدا مىشود و مىافتد و كسى را نمىديدم كه سر كفار را از تنشان جدا كند و بدين وسيله كفار بوسيله مسلمين شكست مىخوردند.
ابوطلحه مىگويد: به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله عرض كردم: يا رسول اللَّه اين سرها چگونه از بدنها جدا مىشوند؟ حضرت فرمود: (فرشتگان اين كار را انجام ميدهند و شما آنها را نمىبينيد.) (1)
(1) - نور درخشان، در تفسير نخستين سوره قرآن، صفحه 171.
«یا أیها الذین آمنوا کونوا قوّامین لله شهداء بالقسط و لا یجرمنّکم شنآن قوم علی ألاّ تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتقوی و اتقوا الله انّ الله خبیر بما تعملون»
(سوره مائده، آیه 8)
ای اهل ایمان در راه خدا پایدار و استوار باشید و گواه بر عدالت و دادخواهی باشید. و همانا شما را نباید دشمنی و عداوت برخی از افراد وادار سازد که از راه راست عدالت خارج شوید. عدالت داشته باشید (در همه جا و هر زمان) که بی گمان عدالت به تقوا نزدیکتر از هر کاری است و تقوا را پیشه خود سازید که همانا خداوند بر هر چه می کنید آگاه است
|
نويسنده : رضا ايرانمهر، کارشناس ارشد حقوق بشر-نقل از نشریه ماوی | |||
|---|---|---|---|
|
مفهوم حق بدون شک در جهان معاصر، حق محوريترين عنصر حقوق، سياست، اخلاق و به طور کلي اجتماع است که در يک روند تاريخي به اين حد رسيده است. حق در معناي مدرن آن متفاوت از حق تعريف شده در دنياي پيشمدرن است. تفکيک حق به 2 مفهوم حق بودن )being right( و حق داشتن )having right( يک تفکيک اساسي است که فاصله دنياي مدرن و دنياي پيشمدرن را نيز نشان ميدهد. حق به معناي اول که در مقابل باطل قرار ميگيرد، هميشه در عرصه فکر، بهويژه فکر سياسي و اخلاقي حضور داشته است؛ اما حق به معناي دوم که ميتواند در مقابل تکليف قرار گيرد، محصول فکري جديد است که در پي کوششهاي نظري و عملي آزاديخواهانه و برابريطلبانه انسان در دوره مدرن تولد يافته است. "جک دانلي" نيز تفکيکي با همين مضمون را مد نظر دارد. او being right را حق در معناي وظيفه اخلاقي يا درستي و having right را استحقاق مينامد. براي مثال، وقتي که به شخص درمانده و فقيري کمک ميشود، اين يک عمل خوب، اخلاقي و حق است (معناي اول)؛ اما وقتي به فردي که به شخص مسکين و درمانده کمک ميکند، بگوييم حق کمک کردن داري؛ به اين معنا که تصميم تو بر کمک يا عدم کمک -هر کدام که باشد- به صرف تصميم تو بودن، از حمايت و تضمين برخوردار خواهد بود، حق را در معناي دوم آن به کار بردهايم. "دانلي" ميگويد: "ما زماني که از استحقاق سخن ميگوييم، بهندرت از فعل بودن استفاده کرده و در عوض از داشتن و حق داشتن صحبت ميکنيم. ما وقتي از کار درست و استحقاق ميگوييم، در هر دو صحبت از حق است؛ اما در دو معناي کاملاً متفاوت و آنچه حقوق بشر مدرن از آن بهره ميگيرد و بر آن تأکيد دارد، حق در معناي دوم آن است." تضمين زندگي، آزادي و مالکيت نيازمند چيزي بيش از حق صرف به معناي آنچه حق است (حق بودن) ميباشد و در اينجا حق به معناي حق داشتن است که جلوه مينمايد. حال وقتي ما از حق در معناي حق داشتن (معناي دوم) سخن ميگوييم، ميتوانيم معاني متفاوتي را از آن استخراج کنيم. حق طلبکار بر دريافت بدهي خود، حق فرد بر توزيع اموال خود به وسيله وصيت، حق همسر در امتناع از اداي شهادت عليه همسر (در بعضي نظامهاي حقوقي) و حق کارگر بر نپيوستن به اتحاديههاي کارگري چند نمونه از کاربرد حق در معاني متفاوت هستند. اين تقسيمبندي توسط "هوفلد"، حقوقدان برجسته آمريکايي، صورت گرفته است. وي روابط حقوقي را به 4 دسته تقسيم ميکند: 1-حق- ادعا 2-حق - آزادي 3-حق- قدرت 4-حق- مصونيت حقهايي مانند حق طلب دين که به نوعي مطالبه در مقابل تکليف ديگري است از نوع حق- ادعا، عدم حضور فرد در دادگاه براي اداي شهادت عليه همسر در برخي نظامهاي حقوقي از جمله آمريکا از نوع حق- آزادي يا حق- امتياز، انتقال مال از طريق وصيت يا هبه از نوع حق- قدرت و حق نگهداري طفل براي پدر و مادر و ممنوعيت انفصال قاضي از جمله مصاديق حق- مصونيت هستند. در مفهوم مدرن، اگر حق با اصول ديگر تضاد پيدا کند، اين حق است که مورد وثوق قرار ميگيرد و اين چنين است که "دورکيم" حق را به برگ برنده تشبيه کرده است. حقها تنها نوعي هدف اخلاقي و اجتماعي نيستند که همسان با ديگر اهداف باشند؛ بلکه در شرايط معمولي حق بر محاسبات سودجويان و ملاحظات خط مشي اجتماعي اولويت دارد. در حقيقت، عمدهترين هدف حق اين است که از مالک و دارنده حق در برابر ادعاهاي مبتني بر آن اصول حفاظت کند. محتواي حق امروزه از 3 نوع حق يا به عبارتي 3 نسل حقوق صحبت به ميان ميآيد و هر حقي حداقل در يکي از اين نسلها قابل تعريف است که به نسلهاي سهگانه حقوق بشر معروف هستند. نسل اول حقها: حقهاي نسلاول عمدتاً همان حقوق و آزاديهاي سياسي- مدني هستند. حقهايي مانند آزادي بيان، انتخاب محل اقامت و آزادي مذهبي در زمره حقوق نسل اول قرار دارند. به طور کلي حقوق نسل اول متوجه فرد در برابر قدرت سياسي است و به نوعي به اصالت فرد نظر دارد.اين مهم در مواد 2 تا 21 اعلاميه جهاني حقوق بشر برجسته شده است. "مارتين گلدينگ" اين حقوق را حقوق "انتخابي" مينامد که اساساً با مفاهيم آزادي و انتخاب سروکار دارند. اين حقوق همان آزاديهاي سنتي و امتيازات شهرونديهستند که در قالب حقوق سياسي مدني شکل گرفتهاند. حقهاي نسل اول با سنت ليبراليسم همخواني بسياري دارند؛ زيرا حقوق سلبناشدني افراد هستند که مصون از تعرض مصلحت عمومي و اقتدار دولت ميباشند؛ نکتهاي که ليبراليسم بر آن تأکيد دارد. نسل دوم حقها: نسل دوم حقوق بشر در حوزه اجتماعي و اقتصادي خودنمايي ميکند. حقهايي همچون آموزش، مسکن، مراقبت بهداشتي، اشتغال و سطح مناسب زندگي از حقوق نسل دوم به شمار ميآيند. حقهاي نسل دوم تضمينکننده يک زندگي فعال و همراه با سلامت است. اگر تغذيه سالم و مراقبت بهداشتي مناسب نباشد، آيا سلامت فرد و به تبع آن سلامت جامعه دچار لطمه نميشود؟ هرچند فشار کشورهاي سوسياليستي از زمان تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر تا سال 1967 تأثير فراواني بر تولد ميثاق بينالمللي حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي داشت؛ اما اين مهم از چشم تنظيمکنندگان اعلاميه جهاني حقوق بشر که عمدتاً ديدگاه ليبرالي داشتند، دور نمانده بود. در مقدمه اين اعلاميه آمده است: " عدم شناسايي و تحقير حقوق بشر منتهي به اعمال وحشيانهاي شده است که روح بشريت را به عصيان واداشته و ظهور دنيايي که در آن افراد بشر در بيان عقيده آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند، به عنوان بالاترين آمال بشر اعلام شده است." اين مقدمه بهخوبي اعلام ميکند که حقوق بشر علاوه بر آزاديهاي اساسي شامل امکانات کافي براي زندگي نيز هست. "گلدينگ" اين حقوق را حقوق "رفاهي" ناميده است. برخلاف حقهاي نسل اول که عموماًبر عدم مداخله دولت و نبود مانع تأکيد دارند (آزادي منفي)، حقهاي نسل دوم علاوه بر نبود مانع، ايجاد امکانات و لوازم را از طريق دولت ميطلبند (آزادي مثبت.) ايده مبنايي چنين تفکيکي اين است که حقهاي دسته اول با خودداري از انجام عملي و حقهاي دسته دوم با انجام عملي محقق ميشوند؛ اما مهمترين وجه اشتراک اين دو نسل، تأکيد هر دو آنها بر فرد انساني يا به عبارت ديگر، صاحب حق بودن فرد است که اين خصيصه در نسل سوم حقوق بشر موجود نيست. نسل سوم حقها: به وجود آمدن نسل سوم حقها مولود نيازهاي جديد بشري بود. روند رو به گسترش انساني، بينالمللي، اجتماعي و اخلاقي شدن حقوق بينالملل و حقوق بشر و نيز کاستيهاي نسلهاي اول و دوم موجب ظهور نسل سوم حقوق بشر شد. حقوق نسل سوم يا حقوق همبستگي از فرد انساني سخن نميگويد؛ بلکه بر شهروند جهاني تأکيد دارد. نسل سوم حقها برخلاف نسلهاي اول و دوم که محصول نظريهپردازي است (ليبرالها و سوسياليستها)، زاييده تجربه بشر است و واقعيات زندگي بشري باعث شده است اين حقوق به وجود بيايند. به عنوان مثال، بشر پيش از عصر حاضر مشکل محيط زيست نداشت؛ اما اکنون اين مسئله به يک مشکل حاد بدل شده است. در اين نسل حقوقي، ذيحق جامعه و گروههاي اجتماعي هستند که البته نفع کلي آن نصيب فرد نيز ميشود. از جمله مهمترين ويژگيهاي نسل سوم حقها ايجاد يک احساس قوي بين آحاد جامعهجهاني، غيرقابل عدول بودن تعهدات ناشي از اين حقوق به دليل ضررهاي زيادي که نصيب همه ميشود، تأکيد بر موضوعاتي فراتر از حوزههاي جغرافيايي و يا سيستم اقتصادي و سياسي خاص و تصريح بر حقوقي است که به سبب حضور در جامعه بشري ايجاد شدهاند. عمده مصاديق نسل سوم حقوق بشر (حقوق همبستگي) عبارتند از: حق توسعه، حق صلح، حق مردم در تعيين سرنوشت خويش، حق برخورداري از محيط زيست سالم، حق ميراث مشترک بشريت، حق کمکهاي بشردوستانه و حق ارتباطات. نظريههاي حق در اين بخش با يک پرسش اساسي و محوري مواجه هستيم که پاسخ به آن ما را در ادامه بحث کمک شاياني خواهد کرد: حقها بر چه مبنايي استوارند و چگونه ميتوان آنها را استدلال کرد؟ حقوق بشر داراي ويژگيهايي همچون جهانشمولي، غيرقابل سلب بودن، تفکيکناپذيري و ذاتي بودن است که به هيچ وجه و تحت هيچ شرايطي نميتوان آنها را سلب و يا محدود کرد. حال چگونه ميتوان اين اصول بنيادين حقوق بشر را توجيه نمود؟ چارچوبهاي فکري فراواني له يا عليه حقوق بشر به وجود آمده است که از نظريههاي نافي و رقيب ميتوان به مارکسيسم، اخلاق فضيلتمدار، مکتب سودانگار و رويکردهاي محافظهکارانه، نسبيتگرايي فرهنگي و پستمدرنيسم اشاره کرد؛ اما در اين نوشتار بدون وارد شدن به اين حوزه، به مهمترين نظريههاي موجهساز و مؤيد حق پرداخته ميشود و 2 مکتب حقمدار "حقوق طبيعي" و "اخلاق کانتي" به دليل اهميت وافرشان مورد بررسي قرار ميگيرند. مکتب حقوق طبيعي: "لئو اشتراوس" در مقدمه کتاب "حقوق طبيعي و تاريخ" با دفاع از نظريه حق طبيعي ميگويد: "رد کردن حق طبيعي به آن ماند که بپذيريم هر حقي امري وضع شده و نهادني است. به عبارت ديگر به آن ماند که بگوييم حق فقط همان است که قانونگذاران و دادگاههاي کشورهاي متفاوت تعيين ميکنند. در حالي که همه ميدانيم برخي قانونها يا تصميمگيريها منصفانه نيستند. پس در چنين مواردي معياري از درست و نادرست يا منصفانه و نامنصفانه، مستقل و برتر از حق وضعي در دست ما است که با استناد به آن در باب حقوق وضعي داوري ميکنيم." اين ديدگاه اشتراوس به نوعي تفسيري از نظريه سنتي حقوق طبيعي است که در پي اثبات وجود يک قانون برتر و انطباق هنجارهاي حقوقي با قواعد برتر است؛ حال آن که دغدغه اصلي نظريهپردازان مدرن حقوق طبيعي ارائه تفسيري از ماهيت حقوق است. با وجود اين ميتوان مورد محوري در نظريه حقوق طبيعي را رابطه اخلاق و حقوق دانست. جانمايه نظريه حقوق طبيعي اينگونه خلاصه ميشود که حقها ريشه در قانونگذاري نداشته و توسط دولت يا ملتي خاص توليد نشدهاند و به هيچ طريقي از جمله ادعاي نسبيت فرهنگي نميتوان اين حقوق را سلب يا محدود کرد. ريشههاي نظريه حقوق طبيعي را ميتوان در يونان باستان جستوجو کرد. هرچند اين امر در عالم واقع صورت نگرفته و هيچکدام از فيلسوفان نيز به آن اشاره نکردهاند؛ اما در ادبيات يونان باستان به مواردي چند برميخوريم که مهمترين آنها نمايشنامه "آنتيگون" نوشته "سوفوکل" است. شايد اين نمايشنامه پاسخي به سؤال بنيادين سده پنجم قبل از ميلاد باشد که آيا معيار برتري وجود دارد يا خير؟ سوفوکل در اين نمايشنامه سوگناک اين پرسش را در قالب معمايي مشهور چنان سليس به ما منتقل ميکند که گويي در آن زمان موضوعي شناخته شده و رايج بوده است. | |||
| منبع | |||

قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله" در ذيل آيه: "و الذين آمنوا اشد حبا لله ..." (1) ، گفتارى پيرامون مساله"حب" داشتيم كه در مقاله «حقيقت حب چيست» آمده و در آنجا بيان گرديد كه حب نسبت به خداى تعالى معناى حقيقى و واقعى كلمه است، همانطور كه به غير خداى تعالى تعلق مىگيرد.
در اينجا اين بحث را اضافه مىكنيم كه: خداى سبحان به طورى كه كلام مجيدش با بانگ رسا اعلام مىدارد و جاى ترديد باقى نمىگذارد، بنده خود را به سوى ايمان و پرستش خالصانه خود، و اجتناب از شرك دعوت مىكند، از آن جمله مىفرمايد: "الا لله الدين الخالص" (2) .
و نيز مىفرمايد: "و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين" (3) و آياتى ديگر از اين قبيل.
در اين هم شكى نيست كه اخلاص در دين وقتى به معناى واقعى كلمه، محقق مىشود كه شخص عابد همانطور كه هيچ چيزى را اراده نمىكند مگر با حب قلبى و علاقه درونى، در عبادتش هم چيزى به جز خود خدا نخواهد، تنها معبود و مطلوبش خدا باشد، نه صنم، و نه هيچ شريك ديگر، و نه هيچ هدفى دنيوى، بلكه و حتى هيچ هدف اخروى، يعنى رسيدن به بهشت و خلاصى از آتش و امثال اينها، پس خالص داشتن دين براى خدا به همين است كه در عبادتش محبتى بغير خدا نداشته باشد.
حال ببينيم حب چيست؟ و چه آثارى دارد؟ حب در حقيقت تنها وسيلهاى است براى اينكه ميان هر طالبى با مطلوبش رابطه برقرار كند و هر مريدى را به مرادش برساند، و حب اگر مريد را به مراد و طالب را به مطلوب و محب را به محبوب مىرساند، براى اين است كه نقص محب را به وسيله محبوب برطرف سازد تا آنچه را ندارد دارا شود، و كمبودش تمام و كامل گردد .
پس براى محب هيچ بشارتى بزرگتر از اين نيست كه به او بفهمانند محبوبش دوستش دارد، اينجا است كه دو حب با هم تلاقى مىكنند و از دو سو غنج و دلال رد و بدل مىشود.
پس انسان اگر غذا را دوست دارد و به سوى آن كشيده مىشود و در صدد تهيه كردنش بر مىآيد، براى اين است كه به وسيله آن نقصى را كه (همان گرسنگى باشد) در خود احساس مىكند برطرف نمايد، و يا اگر عمل زناشوئى را دوست مىدارد و در صدد رسيدن به آن بر مىآيد براى اين است كه نقصى را كه در خود سراغ دارد (كه همان شهوت است) از خود برطرف نمايد.
و همچنين دلش براى ديدن دوستش پر مىزند و اين علاقه باعث مىشود كه بپا خيزد و در صدد ديدار با او برآيد.و به وسيله انس با او، تنگى حوصله خود را جبران كند.و به همين منوال اگر عبد مولاى خود را دوست مىدارد و يا خادم به مخدوم خود علاقه مىورزد براى اين است كه خود را اسير و گرفتار حق او مىداند، عبد، خود را اسير حقوق مولا، و خادم، خود را رهين احسان مخدوم مىداند و مىخواهد سنگينى اين حق را از دوش خود بيفكند.
و اگر شما خوانندگان عزيز ساير موارد علاقه و محبت را يك يك در نظر بگيريد و يا داستانهاى عشاق تاريخ را بخوانيد بدون شك مىبينيد كه با همه اختلافى كه در آنان هست، در اين مطلب شريكاند، كه مىخواهند با وصل به محبوب، خلاى را از خود پر كنند.
پس بنده مخلص كه اخلاص خود را با محبت به خدا اظهار مىدارد، هيچ هدفى جز اين ندارد كه خدا هم او را دوست بدارد، همانطور كه او خدا را دوست مىدارد و خدا براى او باشد همانطور كه او براى خدا است، اين است حقيقت امر.
چيزى كه هست خداى سبحان در كلام مجيدش هر حبى را حب نمىشمارد چون حب (كه حقيقتش علقه و رابطهاى است ميان دو چيز)، وقتى حب واقعى است كه با ناموس حب حاكم در عالم وجود، هماهنگ باشد، چون دوست داشتن هر چيز مستلزم دوست داشتن همه متعلقات آنست و باعث مىشود كه انسان در برابر هر چيزى كه در جانب محبوب است تسليم باشد.
در مورد دوستى خدا هم همينطور است.خداى سبحان كه خداى واحد است و هر موجودى در تمامى شؤون وجوديش به او متكى است، و همه تلاشش در يافتن وسيلهاى به سوى او است، خدائى كه تمامى خرد و كلان عالم به سوى او باز مىگردد، بايد دوستى و اخلاص با او توأم با قبول دين او باشد كه همان دين توحيد و طريقه اسلام است.
كسى كه خدا را دوست مىدارد بايد به قدر طاقت و كشش ادراك و شعورش از دين او پيروى كند و دين نزد خدا اسلام است و اسلام همان دينى است كه سفراى خدا مردم را به سوى آن مىخوانند و انبيايش و رسولانش به سوى آن دعوت مىكنند و مخصوصا آخرين اديان الهى يعنى دين اسلام كه در آن اخلاصى هست كه ما فوق آن تصور ندارد، دين فطرى است كه خاتم همه شرايع و طرق نبوت است، و با رحلت خاتم الانبياء (ص) مساله نبوت ختم گرديد و اين نكتهاى كه ما تذكر داديم مطلبى است كه هيچ متدبر در قرآن، در آن مطلب ترديد نمىكند.
و چگونه ممكن است ترديد كند، با اينكه رسول خدا (ص) طريقه و راهى را كه پيموده، راه توحيد و طريقه اخلاص معرفى نموده است، چون پروردگارش او را دستور داده كه راه خود را چنين معرفى كند و فرموده: "قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة، انا و من اتبعنى، و سبحان الله و ما انا من المشركين" (4) كه در اين آيه سبيل خود را عبارت دانسته از دعوت به سوى خدا با بصيرت، و پرستش خالصانه و بدون شرك پس سبيل پيامبر اسلام دعوت و اخلاص و پيروى او در اين دعوت و اخلاص است.
پس دعوت و اخلاص بالاصاله صفت خود آن جناب و به تبع صفت پيروان او است.
آنگاه در آيه: "ثم جعلناك على شريعة من الامر فاتبعها" (5) مىفرمايد: شريعتى را كه تشريع كرده تبلور دهنده اين سبيل، يعنى سبيل دعوت و اخلاص است .
و نيز در آيه: "فان حاجوك فقل اسلمت وجهى لله و من اتبعن" (6) آن سبيل را براى بار دوم روش تسليم خدا شدن خوانده: و در آيه شريفه: "و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه" (7) روش اسلام را به خودش نسبت داده، و آنرا صراط مستقيم خود خوانده است.
پس با اين بيان و اين آيات روشن گرديد كه اسلام يعنى شريعتى كه براى پيامبر اسلام تشريع شده، (و عبارت است از مجموع معارف اصولى و اخلاقى و عملى و سيره آن جناب در زندگى)، همان سبيل اخلاص است، اخلاص براى خداى سبحان كه زير بنايش حب است پس اسلام دين اخلاص و دين حب است.
و از بيانات طولانى گذشته معناى آيه مورد بحث ما روشن مىگردد، و معلوم مىشود آيه: "قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله"، چه معنائى دارد، پس مراد از آيه"و خدا داناتر است"اين شد كه اگر مىخواهيد در عبادت خود خالص شويد و عبادت شما بر اساس حب حقيقى باشد، اين شريعت را كه زير بنايش حب است و تبلور دهنده اخلاص و اسلام مىباشد و صراط مستقيم خدا است و سالك خود را با نزديكترين راه به خدا مىرساند، پيروى كنيد، كه اگر مرا در سبيل و طريقهام كه چنين وضعى دارد پيروى كنيد، خداى تعالى شما را دوست مىدارد و همين بزرگترين بشارت براى محب است، در اينجا است كه آنچه را مىخواهيد مىيابيد، و همين است آن هدف واقعى و جدى كه هر محبى در محبتش به دنبال آن است، اين آن مطلبى است كه آيه شريفه با اطلاقش آنرا افاده مىكند.
و اما اگر از اطلاقش صرفنظر نموده و وقوعش را بعد از آياتى در نظر بگيريم كه از دوستى با كفار نهى مىكرد و بخواهيم ارتباطش را با آن آيات حفظ كنيم، و در نظر بگيريم كه در معناى ولايت دوستى بين ولى و متولى برقرار است، نتيجه مىگيريم كه آيه شريفه مىخواهد بشر را از همين راه ولايت به پيروى رسول خدا (ص) دعوت كند، البته در صورتى كه در دعوى ولايت خدا صادق بوده و به راستى از حزب خدا باشند، مىفرمايد ولايت خدا با پيروى كفار و تابع هوا و هوسهاى آنان شدن، نمىسازد، ولايت هم كه جز با پيروى معنا ندارد، پس اگر واقعا دوستدار خدايند، بايد پيامبر او را پيروى كنند نه مال و جاه و مطامع و لذاتى را كه نزد كفار است، در آيه زير كه فرموده:
"ثم جعلناك على شريعة من الامر، فاتبعها و لا تتبع اهواء الذين لا يعلمون، انهم لن يغنوا عنك من الله شيئا، و ان الظالمين بعضهم اولياء بعض، و الله ولى المتقين" (8) .
توجه مىكنيد كه چگونه در آيه دوم از معناى اتباع به معناى ولايت منتقل مىشود. پس بر كسى كه مدعى ولايت خدا و دوستى او است واجب است كه از رسول او پيروى كند تا اين پيرويش به ولايت خدا و به حب او منتهى شود.
و اگر در آيه مورد بحث به جاى ولايت خدا حب خدا را آورده، جهتش اين است كه اساس، و زيربناى ولايت"حب"است و اگر تنها به ذكر حب خدا اكتفا نمود و سخنى از حب رسول و ساير دوستان خدا نكرد، براى اين بود كه در حقيقت ولايت و دوستى با رسول خدا و مؤمنين، به دوستى خدا برگشت مىكند.
پىنوشتها:
(1) سوره بقره آيه .165
(2) آگاه باش كه دين خالص از خدا است.سوره زمر آيه .3
(3) و مامور نشدهاند مگر به اينكه خدا را پرستش نموده دين را خالص از آن او بدانند . (سوره مؤمن آيه 14) .
(4) (اى رسول ما) بگو طريقه و روش من و پيروانم اين است كه خلق را با بصيرت و بينائى به خدا دعوت كنم، خداوند منزه است و من از مشركين نيستم. (سوره يوسف آيه 108) .
(5) سوره جاثيه آيه .18
(6) سوره آل عمران آيه .20
(7) سوره انعام آيه .153
(8) سپس ما تو را بر طريقهاى از دين قرار داديم، پس همان را پيروى كن، و هيچگاه پيرو هواى نفس مردم (مشرك) نادان نباش كه آنان ذرهاى تو را از خداوند بىنياز نمىكنند، و بدرستى كه بعضى از ستمكاران دوست و مددكار يكديگرند و خدا سرپرست مردم با تقوا است (سوره جاثيه آيه 19) .
عده ای میگن جای عشق توی قرآن خالیه. نه. باید گفت معنای دوست داشتن در عربی به معنای حب هست. خب کلمه عشق در قرآن میشه اشد حب
کلمه عشق در قرا» وجود داره منتها به معنای اشد حب.
حالا کجا اومده اینجا:(و الذين امنوا اشد حبا لله ):(و كساني كه ايمان آوردند بيشترين محبت را نسبت به خدادارند)


ای که یادت بهترین مفهوم بیداریست
عطر نامت تا ابد در خاطرم جاریست
ولنتاین مبارک
|
به شکلی مجبور شدم یکی دیگه از مطالب آرت هیستوری رو بدزدم آخه خیلی وقت بود دلم می خواست درباره فروهر که حتی اسمشم نمی دونستم بدونم. |
|
« سارت پژوهش و تنظیم: آرت - هیستوری
فروهر(فره وشی) چیست؟ در مطلبی که در تاپیک توهین به مسافران ایرانی در دوبی نوشته بودم، اشاره کوتاهی کرده بودم به سمبل فَرَوَهَر (faravahar) و استفاده زیاد آن توسط جوانان ایرانی در دوره حاضر و عدم اطلاع عده ای از آنان از معنی و مفهوم آن.بنابر این بر آن شدم که مطلبی تهیه کنم درباره معنی مفهوم و سمبلهای بکار رفته در فروهر. فروهر= فره + وهر(ورتی) جلو،پیش + برنده، کشنده =پیش برنده شاید بتوان گفت از نظر زندگی، فروهر با ارزشترین جزء وجود انسان است چون این جزء ذره ایست از هستی بی پایان اهورا مزدا که هنگام زایش برای راهنمایی روان و رهبری آن به صورت کمال در وجود یک انسان جایگزین شده و پس از مرگ هم با همان پاکی و درستی به اصل خود(اهورا مزدا )میپیوندد.
شکل فروهر: تصویر پیرمرد بالداری نمایانگر شکل فروهر است و در حال حاضر به عنوان نشانواره دین زرتشت بکار میرود.اما این شکل سابقه ای چندین هزار ساله داشته ، و نظایر آن در کتیبه اقوام گوناگون وجود دارد.ولی شکلی دقیقا به ضورت موجود، در کتیبه های هخامنشی بالای سر پادشاهان دیده میشود. محققان و خاورشناسان بسیاری در مورد این شکل به تحقیق پرداختند و نظرهای گوناگونی نسبت به آن ابراز داشتند.در ابتدای تحقیق عده ای از پژوهشگران آنرا تصویری از اهورا مزدا خواندند.ولی چون به عقیده زرتشتیان اهورامزدا بی تن و پیکر (اَیوی تن وُ ) است و هیچگاه یک زرتشتی برای اهورامزدا شکلی قایل نیست، این نظر مورد مخالفت پارسیان هندوستان قرار گرفت.آنرا رد کردند و آنرا به عنوان سمبل فروهر معرفی نمودند و از قسمتهای مختلف آن برای شناساندن فروهر کمک گرفتند. اولین کسی که این طرح را نماد فروهر دانست شخصی بود به اسم "رستم جی کاما". این شخص با استفاده از یک تصویر باستانی ، وظیفه یکی از مهمترین اجزای وجود انسان را مد نظر قرار داد. شرح اجزای مختلف سمبل فروهر : این شکل از 6 قسمت به وجود آمده که بر طبق شماره آنها را توضیح میدهم:
1- سر: كه به شكل پیر سالخورده و جهاندیده و گرم و سردروزگار چشیده كه در حلقه یا چنبره زمان تجربه آموخته و با بدیها و ناپاكیها بستیزند و مراحل ترقی و كمال را با متانت و صبر وشكیبایی طی کنند. نگاره فروهر از سر تا به کمر به صورت پیرمردی جهان دیده با کمال و تجربه و دانایی است تردیدی نیست که نورانیت انسانها به خاطر نزول نور ایزدی بر دل آنهاست و هر که این نور را همراه داشته باشد انسان کامل است پیر موجود در نگاره فروهر تمثیل و نماد انسان کامل است
2- دستها: دستهای به سمت بالاست به خاطر آنکه همیشه به اهورامزدا توجه داشته باشیم. در نگرش زرتشتی خداوند دارای جای خاصی نیست اما از انجا که فمر بشر همواره نیروهای برتر از خود را در طبقه ی بالاتر می انگارد، از اینرو شکل، اهورا مزدا را در بالا نشان میدهد.حلقه ای که در دست فروهر است نشاندهنده احترام به عهد و پیمان است.در بین دختران و پسران ایرانی پیمان زناشویی با دادن حلقه ای انجام میشده که همانند شکل فروهر در دست چپ قرار میگرفته. این رسم هم اکنون هم پابرجاست.
3- بال ها: بال های فروهر باز است .چون با دیدن بالهای باز ذهن انسان متوجه پرواز و پیشرفت شده، و از این حکایت دارد که انسان همواره باید به سمت پیشرفت و بلندی و سرافرازی حرکت کند.هر بال از 3 بخش تشکیل شده که نشاندهنده سه پند زرتشت، اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک است و از مشاهده این سه بخش متوجه میشویم که پیشرفت و ترقی باید از راه درست یعنی اندیشه، گفتار و کردار نیک اتفاق بیفتد تا انسان را به سوی سربلندی و سرافرازی هدایت کند.
4- دایره میان شکل: منظور از مشخص کردن این دایره در میان فروهر نشان دادن روزگار بی پایان است. و نشاندهنده بازگشت کردار انسان به وی میباشد .
5- دامن: دامن فروهر از 3 بخش به وجود آمده که نماینده اندیشه بد، گفتار بد و کردار بد است.از مشاهده این سه قسمت در می یابیم که همواره باید اندیشه و گفتار و کردار بد را به زمین انداخته، پست و زبون سازیم.همانگونه که دامن در زیر قرار دارد.
6- دو رشته آویخته: این دو رشته نماینده سپنتا مینو(خوی خوبی) و اَنگره مینو (خوی بدی) است که همیشه ممکن است در اندیشه هرفرد ظاهر شوند. این شکل در برخی اساطیر به شاهین یا علامت سلطنت تعبیر شده و در برخی جاها به سمبل فر ایزدی یعنی نیرویی که سبب برتری و حمایت از شهریار میشود و به همین سبب در بالای سر شاهان هخامنشی دیده میشد. |
البته می گویند اسطوره ی لیلیت چندان معتبر نیست و بر اساس تفسیری بر یکی از انجیل ها جعل شده اما به هر حال داستان جالبی دارد:
بنا بر روایتی لیلیت هم زمان با آدم و از جنس او- خاک- آفریده شد، روایتی دیگر می گوید از آتش، هرچه بود با آدم توافق اخلاقی نداشت، چرا که هر دو از منشأ یکسانی خلق شده بودند، و حاضر نبود برتری مرد را بر خود بپذیرد و به او تواضع کند. القصه، لیلیت که بوی "آدم" را خوش نداشت به شکل ماری به همراه اولین و آخرین غریبه ی محل، یعنی شیطان، از بهشت گریخت! آدم تنها شد و به درگاه خداوند دعا کرد و گفت زنی که به من داده بودی گریخت، آن وقت خداوند حوّا را از دنده ی چپ آدم آفرید که مونس و همدم او باشد و بماند؛ گرچه آدم، حوّا را دوست داشت اما روح او همیشه در یاد و حسرت لیلیت باقی ماند.
داستان جالبی است، به این ترتیب لیلیت اولین زن، اولین معترض، اولین خیانتکار و شاید اولین فمینیست تاریخ بشر است.
مدتی است که شب ها دقایقی را به طراحی از "آدم و لیلیت" می گذرانم. طرح ها را روی مقواهای بزرگ و با قلم فلزی نوک پهن و مرکب مشکی کشیده ام. بدون پیش طرح و بدون آن که از قبل برای چیزی که می کشم تصمیمی گرفته باشم قلم را در جوهر می زنم و طراحی می کنم. خیلی تلاش کرده ام که پرسوناژها، با این که پوشیده نیستند، موردی نداشته باشند، کار دشواری است که گاهی نتیجه اش کشیدن دو جفت چشم پشت یک عالم برگ و درختچه است و گاهی دو سایه ی سیاه در زمینه ای سیاه ...
امیدوارم روزی بتوانم نمایشگاهی از این طراحی ها برپا کنم، "آدم" با امید زنده ماند، ما نیز به همچنین.
توکای مقدس
دوشنبه بیست و یکم مرداد ۸۷
بعد از سريال پاتوق اين ترانه زيبا خونده ميشه
همين كه پيش هم باشيم
همين كه فرصتي باشه
همين كه گاهي چشمامون
تو چشم آسمون وا شه
همين كه گاهي دنيا رو
با چشماي تو ميبينم
همين كه چش به راه تو
ميون آينه ميشينم
بازم حس ميكنم زندم
بازم حس ميكنم هستم
بگو با بودنت دل رو
به كي غير تو ميبستم
همين كه ميشه يادت بود
تو روزايي كه درگيرم
كه گاهي ساده ميخندم
كه گاهي سخت دلگيرم
همين احساس خوبي كه
دلت سهم منو داده
همين كه اتفاق عشق
براي قلبم افتاده
راستي يه برنامه به نام ارديبهشت از شبكه چهار پخش شد براي خنك شدن دل دوستان كه دو تا زن صحبت ميكردن
اولي از جنبه حقوقي به بررسي اين قانون ميپرداخت و دومي كه مجري هم بود از جنبه اجتماعي
واقعا
واقعا؟
كدوم احمقي اين قانونو پيشنهاد داده؟
قطعا بايد دارش زد
يعني يه همچين پيشنهاد دور از اخلاقي رو هم ميشه به مجلس اونم توي مملكت اسلامي داد؟ ثمره قوانين قوانين دست و پاگير قبلي حالا اينه كه ما براي شهوتپرستي راحتتر مردانمون قانون تصويب كنيم؟
راستي درجه وقاحت تا كجا پيش ميره؟
اين عين جمله شهيد مطهري هست كه گرفتن مرد زن دوم رو بدون هيچ دليل اخلاقي و عقلاني عين تعيش ميدونه
ظاهرا ديدن فيلمهاي پورنو اونقد ذهن پيشنهاد دهندگان رو مشغول كرده كه به فكر چارتا زن يه جا اونم تحت لواي اسلام و قانون داشته باشن
قران به مردا اجازه چارتا زن رو ميده به شرط عدالت
و بعدشم ميگه نميتونيد عدالت برقرار كنيد
قربونت برم خدا جون تو كه ميخواستي اون نه بعدي رو بياري چرا اولش اونو گفتي
انگار اين هشداريه به زنان كه جنس مرد رو بهتر بشناسن
كه اينا چقد دلشون مي خواد
اينم از جنبه مثبت انديشي به آيات قرآن
ما غلط بكنيم روي حرف خدا حرف بزنيم
و لي اينا توي گرفتن يكيشم موندن
حالا چه برسه به چارتا
وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.
اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.
دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.
هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.
رفتار آرامتر همیشه بهتر است.
قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.
اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.
یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.
پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.
هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.
تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.
از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.
برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.
اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.
هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.
شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.
هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.
او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.
اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.
هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید.
اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.
مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.
همه مردها بد نیستند.
نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است.
بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.
هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.
شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.
کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.
هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.
این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید.
بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.
می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.
1- آقاي سليمان صفوي در پاسخ به اين ادعاي بسياري از شرق شناسان غربي تحقيقي انجام داده بودند روي ساختار مثنوي معنوي كه در اين تحقيق به يك ساختار پيچيده اما منظم براي مثنوي دست يافته بودند و اين برنامه از شبكه چهار پخش شد.
2- با ديدن چهره اسراي جنگ تحميلي در حالي كه مي گريستند به عظمت معجزه در قلبشان پي بردم و اشك ريختم همراه اشكهاي شاديشان
3- يك مستند ديدم در باره بازيكن فرانسوي مسلمان كه در سري قبل كولاك كرد خصوصا با زدن كله سر به سر بازيكني كه به او تو هين كرده بود
اسمش يادم نيست
در اين مستند از اول تا آخر تنها او و تنها او جلو دوربين بود. راستي چه كارگردان علاقهمندي.
4- مدتها بود ميخواستم درباره برنامه "فتيله" بنويسم. برنامه كودك صبحهاي جمعه با خلاقيت فراوان و بازيهاي شورمند اين سه بازيكن محبوب و اجراي تلهتئاترها براي بچهها. خلاقيت از سرو كولشان ميبارد و من دوست دادم به انواع نقشهاي آنها فكر كنم و بشنوم حالا بيا هم ديگه بشينيم
برنامه بعدي رو با هم ديگه ببينيم آي ببينيم.
راستش در كودكيام از مجيد قناد خوشم نميآمد و حتي بازيگري قلقلي لال را در كنار مجيد قناد اصلا دوست نداشتم. اما مجيد قناد ثابت كرد كه عاشق كودكان است. حالا وقتي به بچهبازيهايش در كنار سه بازيگر نگاه ميكنم او را دوست دارم. و البته عشق و پشتكارش را؛ چون بالاخره به زيبايي درون دست يافته است.
۵ - راستی فیلم بسیارر عالی جنگجوی درون را از شبکه دو دیدید؟
بیست و ششم مرداد 1387ساعت
بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.
بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.
بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»
اين يه نامس كه فاطمه م در تاريخ 22 ارديبهشت هشتادو چهار برام نوشت.
5 شنبه ساعت 12:30
به نام او كه چهره زيباي تو را خلق كرد.
سلام
سلامي به گرمي قلب عاشق. سلامي به روشني خورشيد و سلامي به زيبايي چهرهات
معلم عزيزم: هيوا جان
تو بهترين آموزگاري هستي كه تا به حال ديدهام. تو با گرمي قلبت با روشنايي چشمت و با پاكي روحت با ما رابطه دوستي، بهترين روش يك معلم را برقرار كردي. تو از ما دور نيستي. تو صورتك به رو نداري. تو قلبت پر از محبت است. تو آشيانه عشقي.
ديگر نميدانم چه بنويسم. از زيبايي رخسارت يا از صميميت قلبت.
در آخر اميد وارم قطار زندگيت بر روي ريلهاي خوشبختي به حركت در آيد و كشتي آرزوهايت بر ساحل خوبيها و زيباييها لنگر اندازد.
آرزومند آرزوهايت
: فاطمه
دوستت دارم
I love you
براي يادگاري برايم خودنويس بياور يادت نرود
سوالات امتحان هم آسان در بياوريد لطفا
خب ميخندم. خوشحال ميشود از چنين نامه عشقولانهاي. و فكر ميكنم چرا هميشه خود را زيبا پنداشتهام؟ لابد يك چشمان زيبابين مرا ديده است.
خودم را دوست دارم!
در بخش نخست اين نوشتار از زنان شيراز گفتيم و واژهگان ويژهی ايشان و بازتاب ذهن و ضمير آنها در آيينهی عبارتها و واژهگانشان. با هم گشتی زديم در کوچه پسکوچههای شهر. حالا که چندیست که به قول مردم شهر «ستارهی خنک زده است»، در پسينگاهی خوب و خنک با شما به گشت و گذاری ديگر میپردازيم که سينهی پر خاطرهی کوچههای قديم شهر همچنان به روی ما گشاده است. اين بار هم زنان شيرازی را میبينيم با عبارتها و تعارفهای ويژهی خودشان ...
الاهی دلات به بد نسوزد!
چون کسی گويد: "دلام به حال فلان میسوزد،" در پاسخ وی گويند. يعنی الاهی دلات در اثر داغ کسان و عزيزان نسوزد. (ر.ک. «دلات به بد نسوزد»)
الاهی دود (يا قليان) غم نکشی!
يعنی الاهی در مجلس سوک قليان نکشی. وقتی ميزبان قليان را چاق کرد و جلوی ميهمان گذاشت، وی به عنوان تشکر گويد؛ نيز وقتی که ميهمان قليان کشيد و آن را به ميزبان تعارف کرد، به عنوان سپاس گويد و مخاطب جواب دهد: "الاهی غم نبينی!" پيش از اين در مجلس سوک، از مجلسيان با قليان و چای پذيرايی میشد.
الاهی سَر گَردِت بِشم (بشوم)!
اين دعا را نيز به عنوان قربان صدقه و بيشتر خطاب به کودکان گويند. يعنی الاهی دور سرت بگردم، بلا گردانات شوم.
الاهی قوری هيچ مردی دو تا نشود!
(ر.ک. الاهی در کوچهی ...)
الاهی کوری تو رام بياد اگر ...
«کوری تو رام بياد» يعنی کوری در راهام بيايد، کور شوم. چون خواهند اطمينان مخاطب را به راستی گفتار خود جلب کنند اين عبارت را گويند، مثلا: "الاهی کوری تو رام بياد اگه پشت سر شما حرف زده باشم!" (ر.ک. مثل اين تنباکو ...)
الاهی کوفتهات را بخورم!
از سر طيبت و مزاح گويند. يعنی الاهی بميری و من بر سر سفرهی سوک تو بنشينم. رسم بوده است که در آيين ماتم از مردم با «کوفتولو» (کوفتهی هلو، نوعی کوفته) پذيرايی میکردهاند.
الاهی لَچَکاُم سَرِت (سرِش ...) باشد (برود)!
نفرينیست که زنان داغديده کنند، يعنی الاهی تو نيز (او نيز) همچون من در سوک عزيزانات (عزيزاناش) لَچَک يا چارقد سياه بپوشی (بپوشد). نظير اين نفرين در فارسی هروی نيز رايج است: «از کُرغِ 1 دِلاُم اُو بِخوری (از ته دلام آب بخوری).» يعنی به درد و مصيبت من گرفتار و از آن با خبر گردی. (فارسی هروی، ص 201). (ر.ک. مثلاُم بشی ...)
امسال که سال پسره (پسر است) / شوهر ما در سفره (سفر است).
وصف حال زنیست که پس از مدتها انتظار سرانجام با زاييدن پسری، شوی را به مراد رسانده باشد، اما از بخت بد، شوی وی در سفر باشد. وقتی گفته شود که پس از مدتی بالاخره شخص به جهت کاری شگفت و در خور تحسين، به موقعيتی ويژه برای ستوده شدن رسيده باشد، اما به علتی عمل قابل تحسين او ناديده ماند. همچنين در دريغ و تأسف بر فراهم نبودن مدامِ همهی اسباب مراد و کامرانی گويند.
... به سلامتی پا سبک کردن (کردهاند)؟
وقتی گويند که خواهند از مخاطب احوال زن حاملهيی را جويا شوند و بدانند فرزند خود را متولد کرده است يا نه: "عروستان / دختر خانمتان / يا ... به سلامتی پا سبک کرده؟" «پا سبک کردن» همان گونه که معلوم است کنايه است از زاييدن.
پيش خدا روم سيان (رويم سياه است).
وقتی که به کسی ظن بد داشتهاند يا از او غيبت کردهاند و بخواهند از وی حلاليت بطلبند، با گفتن اين عبارت ابراز شرم و تمهيد عذر کنند: "پيش خدا روم سيان، فکر کردم النگو دخترم تو خونهی شما گم شده، حلالام کنيد!" همچنين وقتی گويند که بخواهند سوء ظن خود را نسبت به کسی پيش نفر سوم بازگو کنند: "پيش خدا روم سيان، فکر میکنم النگو دخترم تو خونهی اونها گم شده."
تخته!
نفرينیست، يعنی الاهی بر تابوت افتی / افتد.
خدا رختِ بعد از عروسی بدهد!
آن گاه که خانوادهی عروس و داماد بر سر خريد ميزان رخت و لباس عروس بحث کنند و گفتوگو و احيانا جدال بالا گيرد، برای فيصله دادن و خاتمهی گفتوگو گويند. يعنی مبلغی که جهت خريد رخت و لباس عروس اختصاص میيابد چندان در خور اهميت نيست، اميد که که بعد از عروسی گشايش و برکتی در معاش عروس و داماد رخ دهد.
دلات به بد نسوزد!
پاسخ به کسیست که از شنيدن خبر ناگوار و يا ديدن منظرهيی دلخراش بگويد: "دلام سوخت" يا "دلام میسوزد." (ر.ک. الاهی دلات به بد ...)
** عبد الرحيم ثابت، استاد ادبيات، دانشآموختهی دكترای ادبيات فارسی از دانشگاه شيراز است.
1
سخت است
من دارم ميروم
شايد هم دارم ميآيم
ميروم تهران
قرار است در كلاسي شركت كنم
بعدش دلم ميخواست بروم شمال
ميدانيد پارسال اين حوالي بود كه آن بلاي سخت بر سرم نازل شد
و بعد هم دافع شد
دلم ميخواهد بروم و در ماسههاي كنار دريا
زير درختان بيارامم
خود را در آب رها كنم
و با دريا تن يكي كنم
آه ه ه ه ه ه ه
چهقدر دلم ميخواهد بروم
اما شايد درخودم حالش را نبينم
آخر اين قرصهاي چرك خشك كن براي دندان آدم را بيحال ميكند
گاهي هم نا اميد ميكنند
فقط همين؟
البته
مگر چيز ديگري هم هست؟
البته
تنهايي
حالا چه طور ساكم ببندم؟
چه طور كمد اتاق بغلي را كه بيرون ريختهام جمع كنم؟
چه طور اتاقم را مرتب كنم؟
كي بروم به اسماعيلي درس بدهم كه پس وردا امتحان دارد
روزگاري تهران شهر همه روياهايم بود
حالا چه هست؟
دعا كنيد مثل دفعه قبل زياد تاريك نبينمش
خيلي خيلي خوابم ميآيد
اما ميروم
اما نگران نباشيد
حالم خوب است
خيلي خوبم
خيلي خوشحالم
تنها تنهايم
هوم
خوابم ميآيد
سفر كمي آدم را به هم ميريزد
كي برگردم؟
كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
هرجا با ترس مواجه مي شويد، از آن نگريزيد. در واقع از ترس، نشانه ها را دريافت كنيد، اين نشانه ها علايم راهنمايي هستند كه به شما مي گويند در كدام جهت پيش رويد. ترس فقط حريفي است كه به شما مي گويد: « بيا! »
وقتي چيزي واقعا خوب است، ترس آور هم است؛ زيرا شناخت و نگاهي تازه به شما مي بخشد و شما را به سوي تغييرات خاصي مي راند. شما را به مرزي مي رساند كه اگر عقب نشيني كنيد، هرگز خودتان را نخواهيد بخشيد. هميشه از خودتان بعنوان آدمي ترسو ياد خواهيد كرد. اگر پيش رويد، خطرناك است. هرگاه با ترس روبرو مي شويد، به ياد داشته باشيد كه عقب نرويد؛ زيرا عقب نشيني راه حل نيست. به درون ترس بپريد. اگر از شب تاريك مي ترسيد، وارد شب تاريك شويد؛ زيرا تنها راه غلبه بر آن ترس، همين است. تنها راه پشت سر گذاشتن ترس همين است. وارد شب شويد. هيچ چيز مهم تر از آن نيست. در شب تنها بنشينيد و بگذاريد شب كارخود را بكند. اگر هم مي ترسيد و مي لرزيد، به شب بگوييد: «هرچه مي خواهي بكن. من اينجا هستم. » بعد از چند دقيقه خواهيد ديد كه همه چيز آرام گرفته است. تاريكي ديگر تاريك نيست، بلكه روشن شده است. از آن لذت خواهيد برد. مي توانيد آنرا لمس كنيد؛ آن سكوت مخملي، آن گستره و آن نواي موسيقي را. قادر خواهيد بود از آن تاريكي لذت ببريد و خواهيد گفت: « چه احمق بودم كه از اين تجربه زيبا مي ترسيدم. »
سلام بر کسانی که زیر ماه کاج می نشینند
و به درخت ها خیر می شوند
برای باز شدن چاکراه های آلبالوی وجودشان
مشهد شهر سنگ های رنگارنگ
دلبرانه
این اینترم گیر می کنه
شهر خنده های جاودان برای دیوانه ای چون من
سفر بر بال های ملایک
اینجا کنار یک حریم امن
می توانی همه غم ها را دور بریزی
می خواستم یه کهربا بخرم فرمودن ۲۰۰ هزار تومن
خواستم یه گردنبند بخرم گفتن ۴۰ هزار فرمودن یاقوته
گفتیم انگشترش ۱۵ تومن
آخرش به یه گردنبند هزرای راضی شدیم
راستی همه جواهرای دنیا رو ما که نمی تونیم بخریم
مگه گنج پیدا کنیم
خدایا دو سه تا گنج مادی ۵ شیش تا هم از اون معنویای نابش به ما بده
قربونت
خلاصه هر چی ما خواستیم بخریم نشد
گاهی زیبایی ها خیلی گرونن
مشهدیا جدیدن خوش سلیقه شدن چون قبلا چیزاشون قشنگ نبود
جمعه هجدهم مرداد ۸۷
روزهای مبارکی هست
منم اوضاع رو به راه شده و یه اتاق کولر دار گیرم اومده ولی تنها نیستم از هم اتاقیم بعدا براتون می نویسم
یه حدیث که توی حرم شنیدم بهتون می گم
مردی خدمت امام حسین اومد و بنا به دلایلی هزار دینار پول خواست
امام فرمودند اگه به سه سوالم جواب بدی همه رو اگه به کدوم جواب بدی برای هریک سیصد دینار
سوال اول:
افضل اعمال چیست؟
عرب جواب داد ایمان
سوال دوم:
راه رهایی از همه خطرات و شرها:
توکل به خدا
سوال سوم: زینت کارها چیست؟
اول جواب داد علم با حلم
اما گفتند چنین چیزی نداریم
بعد گفت:
ثروت با صداقت
بازهم اما گفتند چنین چیزی نداریم
بعد گقت فقر با صبر
بازهم رد شد
عرب جواب داد اگه هیچکدومو نداره بهرته اتیشی بیادو اونو ببره جهنم
اما هزار دینار به اضافه دویست درهم بهش پاداش دادند
پیامبر اسلام:
فاصله ایمان و کفر ترک نماز است
یه حدیث دیگه:
نمی دونم از کیه
اگه آخرت رو می خوای پرهیزگار باش و اگه دنیا و آخرت رو می خوای دانش بیاموز
خب وقتی مشهد میرم باید حدیث بخونم دیگه
اینا خلاصه یه منبر بود
فعللللللللللللللللللللللللللنن
یه دونه دیگّه
هرکه چهل حدیث بلد باشه در روز قیامت در ردیف علمای امت محمد قرار می گیره![]()
قربونتون
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت
دوستان توی یه مدرسه مخصوص مجردها نزدیک حرم بهم اتاق دادن
خیلی جاش خوبه
ولی گرمههههههههههههههههه
دلم تنگه
و دوستتون دارم
فعلا بایییییییییییی
در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت
خود را به هستي واگذار. واگذار كردن خود بسيار زيباست؛ زيرا تو را زيبا و برازنده ميسازد و فرصت بزرگي را پيش رويت قرار ميدهد. خدا خير و بركتش را در حجمي وسيع برتو جاري ميسازد.
كسي كه همواره در حال ستيز است؛ بسته و دور از دسترس خداوند ميماند. كسي كه با هستي دشمني ندارد و به هيچ طريقي در صدد غلبه بر كسي يا چيزي نيست؛ در درسترس خداوند است. تمام در و پنجرههاي او باز است. باد ميتواند در او وارد شود و بر او بوزد. باران ميتواند بر او ببارد و خورشيد ميتواند بر او بتابد. پس خدا ميتواند در او وارد شود. خدا گاهي در شكل باد وارد ميشود گاهي در شكل باران و گاهي در شكل خورشيد. اينها راههاي ورود خدا در تو هستند. او هرگز در شكل خدا وارد نميشود. خدا يك شخص نيست. تو خدا را در شكل يك شخص ملاقات نخواهي كرد. هميشه با او در شكل انرژي طبيعي تماس خواهي يافت. گلي كه شكوفه زده خداييست كه بر تو سلام ميكند و آسمان پرستاره....
خدا بازوانش را به روي تو گشوده است و آماده در آغوش گرفتن توست. اما خدا تنها زماني ميتواند تو را در آغوش گيرد و بر تو بوسه زند كه دست از ستيز برداري و گرنه چنان مشغول و درگير خواهي بود كه هيچ فرصتي براي عشقبازي با خدا نخواهي يافت.
زندگي يك رهرو بايد سرشار از عشق به خدا باشد. رهروي همان عشقبازي با خداست و به همين دليل آرامش، راحتي و رهايي عظيمي لازم است. اين تنها چيز لازم است.
مراقبههاي اوشو
خود را به هستي واگذار.
از ترجمه زیبای مجید پزشکی تشکر می کنم.
پ ن: ما دوباره داريم ميريم خودمونو به هستي واگذار كنيم خدا خودش رحم كنه.
پ ن ۲:
این هم پیام حافظ برای امام رضا رود ارس کدوم وره؟
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکين کن نفس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
پرصدای ساربانان بينی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فرياد رس
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
گوشمالی ديدم از هجران که اينم پند بس
عشرت شبگير کن می نوش کاندر راه عشق
شب روان را آشنايیهاست با مير عسس
عشقبازی کار بازی نيست ای دل سر بباز
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست يار
گر چه هشياران ندادند اختيار خود به کس
طوطيان در شکرستان کامرانی میکنند
و از تحسر دست بر سر میزند مسکين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان کلک دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
الان كه دارم حرف مي زنم دست و دلم كمي ميلرزه
دارم ميرم مشهد
تنهااااااااااااااااااااااااا
كمي سايه شوم ترس گذشته ته دلمو ميلرزونه
اما خب چارهاي نيست
پارسال اينوقت نميدونستم اصلا چي بايد از خدا خواست
توي حرم امامرضا با بچههاي اردو نشسته بوديم
يادتونه چقد اذيت ميكردن؟ يه آقاي روحاني مشغول سخنراني بود خيلي از حرفهاش لذت برم
خيلي خوب و عالمانه حرف ميزد
نشسته بودم و منده بودم چي بخوام؟
ميدونيد جهالت تا كجا خودشو نشون ميده؟
مال و ثرت بخوام؟
شوهر بخوام؟
رابطه بخوام؟
كار بخوام؟
آخه چي بخوام كه لايق اين مقام ملكوتي باشه؟
هيچكدوم چنگي به دلم نميزدن. در موارد كمي با قطعيت چيزي از خدا خواستم. هميشه ته دلم ميلريزده اين چيزي كه من ميخوام برام بهترينه؟
القصه آخونده نه گذاشت و نه برداشت گفت:
ميدونيد اينجا كه نشستين از امام رضا چي بخواين؟
القصخ در حالي كه چشام گرد ميشد گوشامم سيخ شد
- ها ها جون من بگو چي بخوايم؟ شايد اين پيامي از خود امام رضا بود. اما هستن انسانهايي كه دقيقا چيزيو ميگن كه از دل شما ميگذره. در نهايت اين خود خداست كه جوابتونو ميده.
- امام رضا عالم آل محمده. اينجا كه نشستين از ايشون دانش بخواين.
اوه پس اين چيزي بود كه بايد ميخواستم. و.......
حالا مي تونم بهتون بگم چي بايد خواست و چه طوري بايد خواست
البته با كمك كتابهايي كه به دستم رسيد.
و بازهم البته ميگن ميشه علم بدون مطالعه هم داد من اونم رو ميخوام.
رفتيم مدرسه و با معلماي تربيتي بنا كرده بوديم به هندونه خوردن.
فكر ميكنيد من براي چي با اونا نبودم. خب معلومه عافيت طلبيم
اگه با اونا بودم به عنوان يه كوچيكتر روم نميشد بذارم اونا كاري بكنن. اين بود كه ترجيح دادم برم با بچهها و بزرگي كنم.
معلماي تربيتي به من ميگفتن: عاروس.
القصه گفتن: عاروس ما آخرش نفهميديم تو چه طور شوهري ميخواي؟
منم نه برداشتم نه گذاشتم گفتم يكي مثل اين آخونده
خيلي روحاني مهربون زيبا و دانشمندي بود
آنها هم نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداختند
در حالي كه سيني ظرفهاي نشسته رو ميبردم پايين مسئول اردو اومد جلو:
- خانوم شما چرا؟ بايد به اينا كار بفرماييد. مسئول اردو مياومد گاهي از دست مربيهاي ديگه كه از بچهها جدا شده بودن پيش من گله ميكرد.
القصه چيزي نگفتم ولي ياد داستاني از زندگي پيامبر افتادم كه در يك سفر مشغول هيزم جمع كردن شدن و وقتي اصحاب خواستن مانع بشن گفتن : من هم بايد در انجام كارها شريك بشم.
توي اون اردو بچهها منو به عنوان بهترين مربي اردو انتخاب كردن و لي انصافا توي ظرف شستن گاهي به بچهها كار ميدادم. من نه روم ميشد برم غذا بگيرم ولي نه زياد حال داشتم ظرف بشورم.
حالا دعا كنيد سفر خوبي داشته باشم.
سفر خوبي خواهم داشت
همراه با دستاوردهاي عالي
به اندازه همه آبهاي عالم
كه اشكي شود و از گوشه چشم دريايي بچكد
گريستم
نه نه
باورم نميشود!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۸۷
حقيت اينه كه اگه دختري مردي رو ترك كرد دختراي ديگههم به همون دليل تركش ميكنن. پس بايد از خودتون بپرسيد آيا همون آدم سابق هستيد؟ و چه چيزي بايد در شما تغيير كنه.
در دوست داشتن مهم اين نيست كه چه چيزي باعث شادابي شما ميشه. بلكه به نحوهاي عشق بورزيد كه طرف مقابلتونو خوشحال كنه.
يعني كاريو انجام بدين كه اون دوست داره.
چه طور ميتونيد بفهميد؟
بايد بشناسيدش و نيازهاشو به خوبي برآورد كنيد
خيلي از اوقات ميدونيد طرفتون چي ميخواد ولي جلو خودتون ميگيريد اين نشون دهنده اينه كه شما هنوز به مرحلهاي نرسيديد كه بتونيد تمام و كمال عشق بورزيد
وقتي كه ترس مانع ميشه معنيش اينه كه شما هنوز به قدرتمندي وجود خودتون پي نبرديد كه چيزي رو كه ميخوايد ميتونيد به دست بياريد
هنوز خودتونو اونقدر نشناختيد كه بدونيد چيزي نميتونه به شما ضربه بزنه
اساسا ترس باعث بسته شدن جريان آزاد انرژي ميشه
چيزي نبايد وجود داشته باشه كه شما از اون بترسيد و گرنه از همونجا به شما آسيب وارد ميشه
البته اين يه حكم كلي نيست
ترس در خيلي از موارد زنگ خطري براي سلامت روحي و رواني خود شماست و بايد بهش اهميت بديد اما نبايد اجازه بديد زمام زندگي شما رو خصوصا در روابط به دست بگيره
در روابط شجاع باشيد
يه دستورالعمل هست كه هميشه جواب ميده
و اون محبتي از صميم قلبه نه محبتي كه منافع خود شما رو تامين ميكنه
هروقت به خودتو و صرفا خودتون فكر كنيد هرگز معناي عشق ورزيدن رو متوجه نشديد.
عشق ورزيدن به معناي يكي دونستن خودتون با همه محيط پيرامونتون هست
انسانهايي كه هرگز نديدشون
اما معناي عشق در دوست داشتن اونها متجلي ميشه
تا بعد
شنبه دوازدهم مرداد 1387
باید کمی
کمی
در سالن اسكيت ناگهان برق رفت. حسي غريزي به من گفت تمرين جديد را كه هفت وهشت از عقب بود انجام ندهم اما خب به آن گوش ندادم . و در قسمت جلو سالن كه اضطراري روشن بود شروع كرديم به تمرين هفت و هشت از عقب.
رفته بوديم در بهر پاهايمان كه ناگهان تصادفي از عقب واقع شد .
من به هيكلي نرم و كوچكبرخورد كردم. و بعد هم تلپي افتادم رويش از پشت.
وايييييي
برخورد به كنار اين افتادن من جدا كه خودخواهانه بود.
كوچكترين بچه كلاسمان كه نازپرورد مربي هم بود.
جدا كه تصادف سختي بود اما او تپل مپل بود و بايد عرض كنم افتادن رويش كيف داشت.
مي دانيد نره غولي چون من به هر حال بايد خيلي خجالت بكشد.
عسل كه بنا كرد به گريه كردن من هم ديگر نتوانستم تمركز بگيرم. راستش خيلي غمگين شدم. براي خودم دعايي خوانده بودم كه زمين نخورم و البته براي همه بچههاي كلاس كه آسيبي نبينند.
به هر حال آدم ترجيح ميدهد صد مرتبه خودش زمين بخورد اما روي يك بچه پنج ساله نيفتد.
به هر حال بخشش خواندم و همه اثرات منفي را پاك كردم.
ديروز عسل سر كلاس به من نگاه ميكرد و من تازه متوجه ناز بودنش شدم. به هر حال كلي ازخودش و مادرش معذرت خواسته بودم.
امروز بهش گفتم:
وايسا ميخوام حسابتو برسم.
ته دلم گفتم: بيفتم روت
آن روز در نور تاريك سالن مربي براي جبران اين گند كاري دست همه بچه ها را گرفت و با آنها بنا كرد به بازي. و هيچ كدوام از اسكيت بازان نميتوانستند او را بگيرند.
مربي تازه فهميده بود من معلمم و كلي هوايم را داشت. بچه ها را مجبور كرد بعد از من كه به اصطلاح بزرگترم وارد كلاس شوند و خودش هم
هرچه خواستيم بگويم بابا ما بچه ايم كسي باور نكرد.
حركت سوم:
ليز خوردن از عقب
پاها موازي
دست ها باز
فشار به ديوار
و پاها تا طي مسافت زيادي موازي باشند
حركت چهارم:
هفت و هشت از عقب
نميدانم چرا ميگويند هفت و هشت
راستش هشت و هفت است
پاها را به شكل هشت
سپس دايره
سپس هفت
انتهاي اسكيت به هم ميخورد
سريع موازي و دوباره هشت دايره هفت
براي هشت كردن لازم است عضلههاي كناري كف پا و عقب پا محكم عمل كنند
دست ها از دو طرف باز
حركت پنجم:
هفت و هشت از عقب بدون ديوار
بايد بدون هل خوردن از ديوار شروع كرد.
قدر مسلم محكم بودن عضله هاي كف پا در كنترل و شروع اين حركت مهم است.
دست ها باز
نميدان چرا مربي آنقدر تند به من درس ميدهد مثل اينكه پيشرفتم خوب است
گفته هفت و هشت از جلو را تمرين كنم.
سرفصلهای دورهی مقدماتی:
واحد اول: دروس پایه
چطور بدون مادرمان زندگی کنیم/ 200 ساعت
همسرم مادرم نیست / 35 ساعت
درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست / 500 ساعت
واحد دوم: زندگی زناشویی
بچهدار شدن بدون حسودی به نوزاد / 50 ساعت
غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد" / 55ساعت
درک این مسالهی مهم که کفشها خودشان توی جاکفشی نمیروند / 80 ساعت
چطور بدون گم شدن، لباسهای کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم / 50 ساعت
چطور بدون این که ناله کنیم از بیماری مهلک سرماخوردگی جان سالم به در ببریم / 50 ساعت
واحد سوم: اوقات فراغت
چطور در آشپزی کمک کنیم بدون این که آشپزخانه را به گند بکشیم
چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون این که سینی را تبدیل به استخر کنیم
چطور یک بلوز را در کمتر از دو ساعت اتو و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
واحد چهارم: آشپزخانه
پیشنیاز:
Offخاموش / On روشن
درس اصلی:
اولین نیمروی زندگیام بدون سوزاندن ماهیتابه
پروژهی عملی پایان دوره: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی
بعد از قبولی در دورهی مقدماتی ، دورهی پیشرفته با عناوین زیر آغاز میشود.
نظر به این که مباحث واقعا پیچیدهاند، در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته میشود.
اولین مبحث:
البسه: از لباسشویی تا کمد / یک مرحلهی مرموز
دومین مبحث:
ریسکهای پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث:
آشپزی و بیرون بردن زبالهها شما را ناقص نمیکند
چهارمین مبحث:
مصیبت کاغذ توالت: کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود / نمایشگاهی از همهی چیزهای خود به خودی در خانه !
پنجمین مبحث:
آیا وقتی مردی رانندگی میکند، میتواند آدرس بپرسد بدون این که بیعرضه به نظر برسد؟ (مطالعهی میدانی)
ششمین مبحث:
تفاوتهای اساسی زمین با سبد رخت چرک.
هفتمین مبحث:
مردی در صندلی کنار راننده / آیا واقعا ممکن است دائما دستورالعمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی میکند یا مشغول پارککردن است؟
.
به خدا نه از راه عقل و منطق، بلكه از راه عشق بايد روي آورد. روي آوردن به خدا از راه عقل و منطق، همانا از دست دان اوست. عقل و منطق بازدارنده است. دست و پا گير است. خدا را نمي توان با تور عقل و منطق صيد كرد. چنين توري براي خدايي چنان لطيف، زمخت است. خدا همچون ماهي نيست، بلكه همچون آبي سيال است. تو مي تواني ماهي را در تور اندازي اما آب را نمي تواني. آب از تور تو رد خواهد شد.
يگانه راه شناخت خدا، راه عشق است. به ياد داشته باش كه مي گويم يگانه راه- زيرا تنها عشق است كه قلب تو را به روي هستي مي گشايد. به روي ابهت و عظمت آن. اين ابهت و عظمت همان خداست. شكوه هستي، خداست.
بزمي هميشگي برپاست. رقص شادي، بي آغازي، بي پاياني. اما قلب ما همچنان بسته است و ما فكر خدارا در سر داريم.
سر، جايگاه مناسبي براي خدا نيست. در جايي كه پاي خدا در ميان است بي سر باش!
تمام رابطه ها خيالي است؛ زيرا هرگاه از درون خود بيرون مي رويد، از درِ تخيل عبور مي كنيد. در ديگري وجود ندارد.
دوست و دشمن، هردو تخيلات شما هستند. وقتي تخيل را بطور كامل كنار بگذاريد، تنها مي شويد؛ مطلقا تنها. وقتي درك كنيد زندگي و تمام رابطه ها تخيل است، بر عليه زندگي حركت نمي كنيد و رابطه هاي شما به شما كمك مي كنند تا روابط را غني تر سازيد. وقتي بدانيد رابطه خيال است، چرا خيال بيشتري به آن نيفزاييد؟ چرا ار رابطه ها عميقا لذت نبريم؟ وقتي گلها چيزي جز خيال نيستند، چرا گلهاي بيشتر خلق نكنيم؟ چرا به دنبال گلي عادي باشيم؟ بگذاريم گل از الماس و ياقوت باشد.
تخيل گناه نيست، بلكه نوعي توانايي و ظرفيت است. تخيل پل است. تخيل مانند پلي است روي رود، كه دو كرانه رود را به هم مي پيوندد و دو نفر را به هم مي رساند. دو نفر پل را فرا فكني مي كنند. اين پل مي تواند عشق يا اعتماد باشد، ولي در هر حال تخيل است. تخيل تنها واقعيت خلاق انسان است. از تخيل لذت ببريد و آن را زيبا و زيباتر سازيد. به تدريج به مرحله اي خواهيد رسيد كه ديگر به رابطه ها وابسته نيستيد. اگر چيزي داشته باشيد، آنرا سهيم مي شويد. آنرا با ديگران سهيم مي شويد، اما از خود همانگونه كه هستيد، خرسنديد. عشق، سراسر تخيل است؟ اما نه به معناي نكوهش آميز. تخيل استعدادي الهي است.
مراقبه و اتصال يعني « هيچكس » شدن. يعني نيست شدن در كل. نه جدا ماندن از آن، نه مقاومت دربرابر آن، بلكه نيست شدن در آن.... عشق بازي با كل، اتحادي لذت آور با كل. البته، ما در برابر كل هيچ چيز نيستيم- خرد و كوچ، همچون قطره اي در برابر درياييم. و وقتي دريابي تو در برابر كل چيزي نيستي، آنرا شادمانه مي پذيري- نه با بي تفاوتي، بلكه با شور و شعف. با شور و شعفي حاصل از نيست شدن تمام ترسها و تشويشها.
آنگاه كه دست از « خود » بشويي حتي ترس از مرگ نيز نيست مي شود، زيرا فقط « خود » است كه مي ميرد. واقعيت تو جاودانه بودن است. و وقتي تمام دلواپسيها و نگرانيها رفته باشند، تو در آرامش كامل قرار مي گيري. بي « خود » شدن آغاز مراقبه است و آرامش يافتن، نتيجه نهايي آن. آنگاه كه تو در ژرفاي وجودت چنان آرامي كه هيچ چيز آرامش تو را بهم نمي زند، به خانه مي رسي. به حقيقت، به آگاهي و شادماني مي رسي- سه چهره خداوند. همان لحظه كه تو به صلح و آرامش كامل برسي، اين سه چهره از آن تو مي شود- تو الهي مي شوي. در حقيقت، تو همواره الهي بوده اي، اما اينك از آن آگاه مي شوي.
پيام من عشق است. به خودت عشق بورز كه آغاز كار است. سپس به آناني كه به تو نزديك اند. عشق بورز. پس از آن به دنيا و كل جهان. فقط در اينصورت قادر خواهي بود به خدا عشق بورزي.
سفر از خود آغاز مي شود و د رخدا پايان مي پذيرد. اين دو، دو كرانه رودخانه هستند. تو يكي از كرانه ها هستي و خدا آن ديگري و عشق پلي است بين اين دو كرانه. اين پل از روي كل رودخانه مي گذرد اما انسانها از عشق مي هراسند. به همين دليل است كه به عبادت مي پردازند. هرگز نمي فهمند كه چه مي كنند. عبادتشان از روي ناداني است. تا زمانيكه عبادت از عشق سرشار نشود نمي تواند راستين باشد. زندگي مردم از عشق بي بهره است اما همچنان به كليساها و معبدها مي روند. اين كار كاملا بي معني است. تا زمانيكه در عشق زندگي نكني نمي تواني وارد هيچ معبدي شوي و كسي كه در عشق زندگي مي كند نيازي به وارد شدن به معبد را ندارد. او از قبل در آنجاست. اين پيام ساده را بخاطر بسپار و با آن زندگي كن، زيرا آن، نظريه اي نيست كه بدان باور يابي، بلكه خود زندگي است. در عشق شكوفا شو. رايحه دلنواز عشق را پراكنده ساز- كه اين عين عبادت است.
تنها رايحه دلنواز عشق به خدا مي رسد نه هيچ چيز ديگر.
زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد.
عشق تنها شعر واقعي است. تمام شعرهاي ديگر، فقط انعكاسي از آن هستند. شعر مي تواند در صدا وجود داشته باشد يا در سنگ. شعر مي تواند در معماري باشد، اما همه اينها اساسا انعكاس عشق هستند كه در نمادهاي متفاوت مجسم شده اند. روح شعر، عشق است و كسانيكه با عشق زندگي مي كنند شعراي واقعي هستند. اين افراد شايد هرگز شعري نسرايند و هيچ قطعه ي موسيقي نسازند. شايد هيچ اثري نيافرينند كه مردم عادي بعنوان هنر تلقي مي كنند، اما كساني كه بطور كامل و مطلق با عشق زندگي مي كنند، شعراي واقعي هستند. اين حقيقت، شعر را در شما تقويت مي كند. به اين ترتيب، شور بيشتري خواهيد داشت. قلبتان آهنگ تازه اي خواهد داشت. زندگي تان ديگر كسالت آور نمي شود و راكد نمي ماند. زندگي تان پيوسته شگفت انگيز خواهد بود و هر لحظه رازهاي تازه اي را بر شما خواهد گشود. زندگي گنجي است پايان ناپذير، اما فقط قلب يك شاعر است كه مي تواند آنرا بشناسد.
وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار آن مي شويد. هر چه بيشتر عشق بورزيد، از عشق بيشتري برخوردار مي شويد. هرچه عشق بيشتري در ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد.
عشق هرگز اهميتي نمي دهد كه آيا فرد مقابل، ارزش دريافت آن را دارد يا نه. هر برخوردي غير از اين، برخوردي از روي خساست است. عشق خسيس نيست. ابر هرگز اهميتي نمي دهد زميني كه بر آن مي بارد، ارزش باران را دارد يا نه. ابر در كوهساران، صخره ها و همه جا مي بارد، بي قيد و شرط مي بخشد؛ بي هيچ چون و چرايي.
عشق اينگونه است؛ فقط مي بخشد و از بخشيدن لذت مي برد. هركس كه مشتاق دريافت كردن باشد، آنرا دريافت مي كند. لازم نيست شايسته آن باشد يا در طبقه خاصي جاي بگيرد. نيازي نيست كه شرايط و ويژگيهاي خاصي داشته باشد. اگر همه اينها لازم باشند، آنچه مي دهيد، ديگر عشق نيست، حتما چيز ديگري است. وقتي عشق را بشناسيد، آماده انتشار مي شويد. هرچه عشق بيشتري بر ديگران بباريد، عشق بيشتري در درونتان مي جوشد.
در حاليكه اقتصاد رايج جهان چيز ديگري ميگويد؛ اگر چيزي را ببخشيد،آنرا از دست مي دهيد. اگر مي خواهيد چيزي را نگاه داريد، آنرا از خود دور نكنيد، آنرا جمع كنيد و خسيس باشيد. در حاليكه در مورد عشق، موضوع كاملا برعكس است. اگر مي خواهيد عشق داشته باشيد، خسيس نباشيد. در غير اينصورت عشق مي ميرد. عشق را منتشر كيد تا منابع تازه اي در دسترس تان قرار گيرد. نهرهاي تازه در درونتان جاري خواهند شد. وقتي بي قيد و شرط عشق مي ورزيد، وقتي بطور كامل مي بخشيد، كل هستي به درونتان مي ريزد.
زندگي بسيار است. حتي درختها ساده هستند. زندگي بايد ساده باشد. اما چرا براي شما اين همه پيچيده شده است؟ زيرا درباره آن فلسفه مي بافيد.
براي آنكه در بحبوحه زندگي، در شدت و شور باشيد، بايد تمام فلسفه بافيها در مورد زندگي را دور بريزيد. در غير اينصورت در ابهام كلمات فرو خواهيد ماند.
صبحي آفتابي و دلپذير بود. هزارپايي شاد و آوازخوان، از هواي صبحگاهي سرمست شده بود. قورباغه اي كه در آن نزديكي نشسته بود، از اين حالت هزارپا متعجب شد. قورباغه كه احتمالا يك فيلسوف بود، از هزارپا پرسيد:« صبركن! تو معجزه مي كني. هزارپا داري. چطور مي تواني هزار پا داشته باشي و آنها را به موقع حركت دهي؟ اول كداميك را برمي داري؟ بعد از آن كدام پا را؟ آيا گيج نمي شوي؟ اين كار براي من غير ممكن به نظر مي رسد. » هزارپا گفت: «من هرگز به اين موضوع فكر نكرده ام. بگذار درباره اش خوب فكر كنم. »هزارپا در حاليكه آنجا ايستاده بود، شروع به لرزيدن كرد و به زمين افتاد. خود او هم گيج شده بود؛ هزار پا .. چطور مي توانست آنها را اداره كند؟
فلسفه مردم را فلج مي كند. زندگي نيازمند فلسفه نيست. زندگي به تنهايي كافي است. نيازي به عصا، به حامي و حايل ندارد. زندگي كامل و مستقل است.
اگر بتوانيد طوري كار كنيد كه گويي مشكلي نداريد، متوجه خواهيد شد كه واقعا هيچ مشكلي نداريد. همه مشكلات به باور شما بستگي دارند؛ آنها را باور مي كنيد و براي همين دچار مشكل مي شويد.
اين كار، نوعي هيپنوتيزم است. مدام با خود مي گوييد اينطور يا آنطور هستيد، كامل نيستيد، لايق نيستيد. اين را تكرار مي كنيد تا در قلب شما بنشيند و عاقبت به واقعيت تبديل شود.
بكوشيد طوري رفتار كنيد كه گويي مشكلي نداريد. ناگهان خواهيد ديد كه روحيه تازه اي داريد و واقعا هيچ مشكل خاصي نداريد. ديگر بر عهده خودتان است كه مشكلات را نگاه داريد يا براي هميشه آنها را فرو افكنيد. اگر متوجه شويد اين شما هستيد كه مشكلات را نگاه مي داريد، ديگر هيچ مشكلي به شما نمي چسبد. با وجود اين، ما بدون مشكل نمي توانيم زندگي كنيم. پس مشكل مي سازيم. بدون وجود مشكلات احساس تنهايي مي كنيم و هيچ كاري براي انجام دادن نخواهيم داشت. با وجود مشكلات شاد مي شويم. كاري بايد انجام داد؛ بايد درباره كاري فكر كنيم. در نتيجه مشغول مي شويم.
اين اعتقاد كه لايق نيستيد و چنين و چنان هستيد، بسيار نفساني است. شما مي خواهيد لايق و شايسته شويد. چرا؟ چرا نمي توانيد با تمام عدم شايستگيها و محدوديتها يتان كنار بياييد؟ زمانيكه آنها را بپذيريد، خواهيد ديد كه به راحتي جاري مي شويد .
امیرپیرنهان مرحوم؟
من تک زد و او شبانه پاتک کرده
دشمن به خودی نبودنم شک کرده
امشب به سراغ باغ او خواهم رفت
گور پدر هر چه مترسک کرده
من زجر نبوده ام که درکم بکنی
مقدار معینی اگر کم بکنی
آنقدر مخدرم که تو حق داری
معتاد شوی و بعد ترکم بکنی
سبلان كوه مقدس
«سبلان» درآذربایجان سر به فلک کشیده و مقدسترین کوه ایران است. گفته میشود که مزار یکی از پیامبران در قله سبلان قرار دارد و بنا بر باورهای مردم، این مزار، مزار زردشت است. متون کهن فارسی هم به رابطه سبلان و زردشت اشاره دارند و آن جا را مکان نیایش و عبادت زردشت میدانند.
ذکریای قزوینی مینویسد: «زردشت از شیز (شهری در کنار دریاچه چیچست ارومیه) به سبلان رفت و در آن جا عزلت اختیار کرد و کتابی موسوم به اوستا آورد.» مولف ناشناخته «هفت کشور»، مضمون بالا را به این صورت آوردهاست: «زردشت حکیم از آذربایجان بود و در کوه سبلان که کوهی مشهور باشد پانزده سال مجاور شد، زند و پازند بساخت و دعوت آغاز کرد.» «ویلیامز جکسن» مولف کتاب «زردشت پیامبر ایران باستان» در سفرنامهاش مینویسد: «سبلان همان کوهی است که به گمان من آن را باید با کوه دو مصاحب مقدس مذکور در اوستا که در آن جا زردشت با اهورا مزدا راز و نیاز کرده یکی دانست.» شادروان «ابراهیم پور داوود» جایگاه سبلان را برای زردشتیان همانند کوه تور برای یهودیان میداند که در آن جا ده فرمان بر حضرت موسی نازل شد. در حدیث آمدهاست که از پیامبر پرسیدند سبلان چیست؟ فرمود: «کوهی است بین ارمینیه و آذربایجان و بر آن چشمهای است از چشمههای بهشت و در آن قبری است از قبرهای انبیا.»
سبلان؛ زیارتگاه
دکتر محمد میرشکرایی در مقاله «سبلان، کوه بزرگ و مقدسترین کوه ایران» مینویسد: «تا چند دهه پیش، بسیاری از مردم کوهپایه نشین سبلان با نیت زیارت راهی کوه میشدند و وقتی باز میگشتند، خویشان و همسایگان و آشنایان به دیدنشان میرفتند و زیارت قبولی میگفتند و گاهی هدیهای هم برای زایر از زیارت کوه آمده میبردند. رسم رفتن به دیدار کسانی که از سفرهای زیارتی بر میگردند در همه مناطق ایران معمول بودهاست و هنوز هم رواج دارد. وجود این رسم در مورد راهیان سبلان، بیانگر این است که سبلان در فرهنگ مردم محل با همه معنای کلمه، یک زیارتگاه است.
نقل ساعدی در کتاب «خیاو» هم نشان از همین معنا دارد که میگوید چوپانان به کسانی که راهی بالای کوه هستند سفارش میکنند که پاک باشند و دریاچه را آلوده نکنند.» سبلان کوهی که از بهشت آمدهاست.
مردم منطقه بر این باورند که سبلان یکی از هفت کوه بهشت است. در این باره روایتی دارند که: روزی روزگاری در جایی که امروز سبلان قرار گرفتهاست، شهری بود با مردمانی متجاوز و آلوده به گناه. خداوند برای آنها پیامبری فرستاد تا هدایتشان کند. اما آنها همچنان نافرمانی کردند. پس خداوند از فرشتگانش خواست که یکی از کوههای بهشت را روی شهر مردمان گناهگار قرار دهند. از میان کوههای بهشت، تنها سبلان داوطلب این کار شد. یکی از فرشتگان، سبلان را بر بالهای خویش قرار داد و به زمین آورد و در هنگامی که پیامبر با پیروانش برای عبادت از شهر خارج شده بودند، کوه را روی شهر قرار داد.
میرشکرایی معتقد است: «این قصه با ساختاری کم و بیش همانند در تمام منطقه اطراف سبلان روایت میشود. بنابر یکی از روایتها، مردمانی که در این شهر زندگی میکردند از قوم لوت بودند و فرشتهای که کوه را بر بال خود به زمین آورد «جبرئیل» بود. در این روایت رد پای تغییرات دوره اسلامی به روشنی پیداست.»
سبلان کوه مقدس
میرشکرایی معتقد است که: تقدس یک امر فرهنگی است و تقدس یک کوه دو سبب اصلی متمایز اما در پیوند با یکدیگر دارد: نخست وجود مزارهای مقدس، زیارت گاهها و پیکرههای مقدس و دوم، وجود باورهای کهن و اعتقادات دینی درباره عوارض طبیعی در بخشهایی از کوه و یا درباره تمامی و کلیت آن. او میگوید:«آثار دست ساز انسانی پیرامون سبلان، مثل امامزادهها، زیارتگاهها، برجها و قلعهها و سه سنگ نبشته یکی مربوط به دوره اورارتویی در نزدیکی سراب، یکی به خط پهلوی در نزدیکی مشکین شهر و یک چارتاقی (آتشکده) سنگی مربوط به دوره ساسانی در شهرها و روستاهای اطراف سبلان قرار دارند. در برابر، بسیاری قصهها، باورها، اعتقادات و رسوم درباره سبلان و قسمتهای مختلف آن همچون قلهها، صخرهها و سنگها در خاطر کوهپایه نشینان و عشایر سبلان باقی ماندهاست. از این رو سبلان در گروه دوم از طبقهبندی کوههای مقدس قرار میگیرد.»
سوگند به سبلان
میگویند یکی از نشانههای تقدس سبلان سوگند به آن است، نام سبلان هنوز یکی از مهمترین سوگندهای ساکنان اطراف کوه و عشایر کوچنده شاهسون به شمار میآید. سوگند را به عنوان «سولطان ساولان» یاد میکنند چرا که کوه بدین نام شناخته میشود. اهالی باور دارند که وقتی نام سبلان برده میشود به ویژه وقتی به آن سوگند یاد میکنند، مار از شکارش دست میکشد.
سلطان سبلان
قله «سلطان» یا «سبلان» که همه کوه نیز به همین نام نامیده میشود بلندترین قله سبلان است و بیشتر باورها به این قله مربوط میشود. در کنار قله دریاچهای به همین نام قرار دارد. به قول غلامحسین ساعدی: «چون چشمی باز، همیشه بینهایت آسمان را مینگرد و زایران مومن وقتی به بالای سبلان میرسند به دریاچه سجده میبرند.» دریاچه بیشتر ماههای سال پوشیده از یخ است. میگویند هنگام باز شدن یخها، گرداب عظیمی در آن پدید میآید که هر آنچه را در دریاچه وجود دارد به ژرفای تاریک و ناپیدای آن میکشاند. مردم روایتی دارند از درویشی که عصایش در این گرداب میافتد و سالها بعد آن را در کربلا در دست کسی میبیند. او میگوید که عصا را از آب فرات گرفتهاست. درویش نشان مهری در زیر آن را میدهد و عصایش را میگیرد. این قصه به صورتهای مختلف در سایر نقاط ایران درباره جریان آبهای زیرزمینی نیز وجود دارد. اما در اینجا نکته قابل توجه، تقدس هر دو مکان دریاچه سبلان و شهر کربلاست.
باورهای مردمی
میگویند بر چکاد بلند سبلان، هر سپیده دم بانک خروسی با سر زدن سپیده به گوش میرسد و همزمان با آن سه چشمه کوچک آشکار میشود، یکی زعفرانی رنگ، یکی شیری رنگ و دیگری به رنگ آب. اولی از شربت شیرینتر، دومی از شیر گواراتر و سومی از اشک زلالتر. اما این چشمهها جز به چشم پاکان نمیآیند. میگویند در ساحل دریاچه، حضرت سلیمان، جام یاقوت بزرگی را با زنجیر بستهاست. این جام را اگر خوب نگاه کنی در کف دریاچه میبینی و اگر دلی پاک و اعتقادی کامل داشته باشی جام به سطح آب میآید و میتوانی از آن آب زندگانی بنوشی و کسانی را که طمع در ربودن آن کنند با خود به قعر دریاچه میکشاند. بنابراین ویژگی بیمرگی و عصاره جاودانگی نیز بر عناصر تقدس سبلان افزوده میشود. دومین قله سبلان «حرم» نام دارد که یک صخره پر شیب است. در ایرن «حرم» به معنای مکان زیارتی است. بنابراین، نام حرم به خودی خود نشان از تقدس و حرمت دارد. مردم بر این باورند که قله حرم ویژه زنان است و مردان اجازه نزدیک شدن به آن یا بالا رفتن از آن را ندارند. حتی زنان باردار به سبب این که شاید فرزند پسر در شکم داشته باشند نباید به آن نزدیک شوند. میگویند در ستیغ حرم، زیارتگاهی است و در آن چراغی هست که همیشه روشن است. اما برای این که چراغ را ببینی باید دلی پاک داشته باشی. میگویند در جناغ حرم سنگنبشتهای از دوره بابک وجود دارد که روی آن نوشتهاست:«به اندازه شنها و سنگهای سبلان در این جا از سپاهیان خلیفه کشتیم.»
میگویند روزی که برفهای ساوالان آب شود، قیامت در خواهد گرفت.
منبع ویکی پدیا
فیلم روی بوم نقاشی
فیلم آندرسن جوان شاعر
جنگ برای عروسی مینا
قبرستان و زهرا
حاتمی عروس
گیس دختر
خ پروازی
خاطره کوچه هتل لاله
و
فیلم فردا شبکه یک
یا محمد براستی که جادو از قدیم بوده و چنان نیست که به چیزی ضرر زند جز به اجازه من پس هر کس دوست دارد از اهل عافیت از جادو باشد و به او ضرر نزند باید بخواند :
اللهم رب موسی و خاصه بکلامه و هازم من کاده بسحره بعصاه و معیدها بهذالعود ثعبانا و ملقفها افک اهل الافکو مفسد عمل الساحرین و مبطل کید اهل الفساد من کادنی بسحرا و بضر عامدا " او غیر عامد اعامه او
لا اعلمه و اخافه او لا اخافه او لا فاقطع من اسباب السموات عمله حتی ترجعه عنی غیر نافذو یا ضارلی و لا شامت بی انی ادرء بعظمتک فی نحور الاعداء فکن لی منهم مدافعا احسن مدافعه و اتمها یا کریم.
پس هر زمانی که او اینها را بگوید او را نه سحر جادوگر جنی و نه انسی هر گز زیان نزند.
جهت ابطال سحر
حضرت علی (ع) فرمود: هرکس بر پوست آهو بنویسد و نزد خود نگهدارد سحر از او باطل میشود
بسم الله و بالله ماشاءالله بسم الله و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم قال موسی ما جئتم به السحر ان الله سیبطله ان الله لا یصلح عمل المفسدین و یحق الله بکلماته و لوکره المجرمون فوقع الحق و بطل ما کانو یعملون فغلبو هنالک وانقلبو صاغرین بسم الله و قدمنا الی ما عملو من عمل فجعلناه هباء" منصورا" وجعلنا من بین ایدیهم سدا" و من خلفهم سدا" فاغشیناه فهم لا یبصرون و القی السحره ساجدین قالو امنا برب العالمین رب موسی و هارون قال امنتم به قبل ان اذن لکم انه لکبیر کم الذی علمکم السحر قالو ان هذان لساحران یریدان ان یخرجاکم من ارضکم بسحرها بحق کهعیص و بحق حمعسق و بحق صم بکم عمی فهم لا یسمعون و لا یتکلمون .
برای ابطال سحر و جادو
شیخ بهایی رحمه علیه برای شاه عباس نوشت : برای ابطال سحر بر کف دست راست محسور با خاک کربلا و آب نیسان( آب باران) بنویسید بعد محسور چنان آن را بلیسد که اثری نماند و سه روز بنویسد طهسعهفا یا کعهفا با خود دارد.
بسم الله الرحمن الرحیم یا من ازال السحر باعجاز موسی علیه السلام لما القی عصاه فاذا هی ثعبان مبین ازل عمن قصدته سحر السحره و کیدالفجره انک علی کل شیء قدیر .
برای دفع شیاطین و جادو گران:
از حضرت رسول خدا وارد شده است که ایه سخره را بخوانند و ایه اینست:
ان ربکم الله الذی خلق السموات والارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل والنهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر والنجوم مسخرات بامره الا له الحق والامر تبارک الله رب العالمین ادعو ربکم تضرعا و خفیه انه لا یحب المعتدین و لا تفسدوا فی الارض بعد اصلاحها وادعوه خوفا و طمعا ان رحمه الله قریب من المحسنین.
ترس از ساحر و و ظالم و شیاطین:
پیامبر ص فرمود: بعد از نماز شب پیش از شروع نماز صبح رو به جانب محل سکونت ان ساحر و یا ظالم بکن و هفت مرتبه بگو: بسم الله و با لله سنشد عضدک باخیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما بایاتنا انتما ومن اتبعکما الغالبون.
چاره جادو و چشم زخم:
امام صادق ع فرمود هر گاه گرفتار شدی دست خود را مقابل رویت بردار و بگو:
باسم الله العظیم رب العرش العظیم الا ذهبت وانقرضت .
و همچنین فرمود دست مقابل صورتت برگیر و حمد و قل هوالله و قل اعوذ برب الفلق و قل اعوذ برب الناس را بخوان و هر دو کف دست برا بر صورت بکش خداوند ترا از گزند ان حفظ میکند.
و اگر کسی را چشم زده باشند باید بر تخم مرغ بنویسد :
(جاعت بجیعت معجعت انفجعت انفلقت) و ان تخم مرغ را در بین دو پایش بشکند و هنگام شکستن بگوید : بسم الله و بالله و علی اسم الله واسم العین
و اگر حیوان باشد در بین دو چشم او بشکنند رفع شود.
چاره اجنه و شیاطین:
هر کس از انچه بر زمین است بترسد از جن و شیطان هنگامی که ترس بر او داخل شود بگوید:
یا الله الا له الاکبر القاهر بقدرته جمیع عباده والمطاع للعظمته عند کل خلیقته والممضی مشییته لسابق قدرته انت تکلاء ما خلقت باللیل والنهار و لا یمتنع من اردت به سوء" دونک من ذالک السوء و لا یحول احد دونک بین احد و ما ترید به من الخیر کل ما یری و لا یری فی قبضتک و جعلت قبائل الجن والشیاطین یروننا و لا نراهم و انا لکیدهم خائف ( صل علی محمد و آل محمد ) فامنی من شرهم و باسهم بحق سلطانک العزیز یاعزیز .
به جهت دفع عقرب ها و مارها :
از حضرت صادق مرویست که این دعا را بخواند:
بسم الله و بالله صلی الله علی محمد و اله اخذت العقارب و الحیات کلها باذن الله تبارک و تعالی بافواهها و اذنابها و اسماعها و ابصارها و قواها عنی و عمن احببت الی ضحوه النهار انشاءالله تعالی.
دفع شر حیوانات درنده:
برای باز شدن زبان کودک و انکس که لکنت زبان دارد:
جهت باز شدن زبان و رفع لکنت بنویسد و بر گردن او آویزند انشاءاله زبانش باز شود .
ما لکم لا تنطقون اقرا باسم ربک الذی خلق خلق الانسان من علق اقرا ء و ربک الاکرم الذی علم بالقلم علم الانسان ما لم یعلم لا یتکلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا انطلقنا الله الذی انطق کل شیء ففهمناها سلیمان.
رسول خدا فرمود: برای مردی که پیش امدی سخت رخ دهد یا امری او را اندوهناک گرداند پس دو زانوی خود و ارنج دستانش را برهنه کند و به زمین بچسباند و سینه برزمین باشد در حالت سجده حاجت خود از خدا بخواهد برآورده شود.
بر رفع هر بلایی و گرفتاری که پیش بیایداین دعا را بخواند بر طرف شود:
اللهم انی اسئلک بان لک الحمد لا اله الا انت المنان بدیع السموات و الارض
ذول الجلال والاکرام ان تصلی علی محمد و آل محمد و ان تجعل لی مما انا فیه
فرجا" و مخرجا".
دعا برای ادای قرض و دین: 442 بار در یک مجلس بگوید:
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فستجبنا له و نجیناه من الغم و کذالک ننجی المومنین.
و یا در پی هر نماز واجب بگوید: بسم الله الرحمن الرحیم یا قاضی الدیون من خزانتک التی بین الکاف و النون اقض دینی و دین کل مدیون
ما که از سحرو جادو نترسیدیم
گفتیم اگه شما از ما میترسین بخونید
ما نمی توانیم عمدا افکار خود را خاموش کنیم به عبارت دیگر نمی توانیم مانع تهیه فهرستی شویم که ذهن دائما به نسبت فراز و فرود شرایط بیرونی برایمان تدارک می بیند اما می توانیم با دور انداختن و بی محلی فهرست مانع التهاب و عصبیتی شویم که خوراک ذهن است . از نظر ساحران شخص باید فهرست خود را تهیه کند و سپس به آن بخندد . از نظر آنان هرگز نباید چیزی را باور کرد و جدی پنداشت .
دور انداختن فهرست به معنای نادیده گرفتن عمدی دعوت های پیاپی ذهن برای انتقام گیری و مقابله به مثل در درگیری های بزرگ و کوچک روزانه است . دور انداختن فهرست به معنای بی محلی به بررسی افکار منفی در خصوص اعمال انجام شده در گذشته یا نگرانی از چگونگی آینده است . هنگام انتظار برای رسیدن مسافری که مدتهاست دیر کرده ، دور انداختن فهرست به معنای خندیدن به افکار وحشتناکی است که عمدا بر احتمالات فاجعه بار متمرکزند .
ناگفته پیداست که داشتن چنین خویشتنداری ای تا چه حد سخت و خارق العاده است . این خودداری و کنترل پالایش شده که ساحران اصطلاحا آن را انضباط یا بی عیب و نقصی می نامند تنها با تمرین و در طی زمان بدست خواهد آمد .
مسلم است که پس از هر بار شکست در اجرای چنین انضباط سختی ذهن چماق سرزنش را برخواهد داشت . به این فهرست هم باید خندید .
روزی روزگاری درختی بود...
و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.
پسرک هر روز می آمد.
برگهایش را جمع می کرد.
از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد.
با هم قایم باشک بازی می کردند.
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه ی درخت می خوابید.
او درخت را دوست می داشت....
خیلی زیاد!
و درخت خوشحال بود.
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت، اغلب تنها بود.
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام باز ی کن و خوشحال باش!"
پسرک گفت :"من دیگر بزرگ شده ام .
بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم.
می توانی کمی پول به من بدهی؟"
درخت گفت:"متأسفم، من پولی ندارم .
من تنها برگ و سیب دارم.
سیبهایم را به شهر ببر و بفروش.
آن وقت ول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد.
پسرک از درخت بالا رفت
سیبها را چید
و برداشت و رفت.
و درخت خوشحال بود.
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت…
و درخت غمگین بود.
تا یک روز
پسرک برگشت،
ودرخت از شادی تکان خورد
و گفت:" بیا پسر، از تنهام بالا بیا
با شاخههایم تاب بخور و خوشحال باش."
پسرک گفت:"آنقدر گرفتارم
که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،
زن و بچه میخواهم
و به خانه احتیاج دارم.
میتوانی به من خانه بدهی؟"
درخت گفت:"من خانهای ندارم،
خانهی من جنگل است،
ولی تو میتوانی شاخههایم را بیری و
برای خود خانه بسازی
و خوشحال باشی."
آن وقت پسرک شاخههایش را برید
و برد
تا برای خودش خانهای بسازد.
و درخت خوشحال بود.
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد.
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
"بیا پسر ، بیا و بازی کن."
پسرک گفت:"
دیگر آنقدر پیر و افسرده شدهام
که نمیتوانم بازی کنم.
قایقی میخواهم
که مرا از اینجا
به جایی دور ببرد.
میتوانی قایقی به من بدهی؟"
درخت گفت:" تنهام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،
آن وقت میتوانی با قایقت از اینجا دور شوی…
و خوشحال باشی."
پسر تنهی درخت را قطع کرد،
قایقی ساخت
و سوار بر آن از آنجا دور شد.
و درخت خوشحال بود
اما نه به راستی!
پس از زمانی دراز
پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت:"پسر، متأسفم!
متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…
دیگر سیبی برایم ماندهاست ."
پسرک گفت:"دندانهای من دیگر به درد سیب خوردن نمیخورد."
درخت گفت:"شاخهای ندارم که با آن تاب بخوری…"
پسرک گفت :"آنقدر پیر شدهام
که نمیتوانم با شاخههایت تاب بخورم."
درخت گفت:"دیگر تنهای ندارم
که از آن بالا بروی…"
پسرک گفت :"آنفدر خستهام
که نمیتوانم بالا بروم."
درخت آهی کشید و گفت:"افسوس! ای کاش میتوانستم
چیزی به تو بدهم…
اما چیزی برایم نماندهاست.
من حالا
یک کندهی پیرم و بس.
متأسفم…"
پسرک گفت:"
من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم ،
بسیار خستهام.
فقط جایی برای نشستن میخواهم.همین."
درخت گفت:"بسیار خوب!"
و تا آنجا که میتوانست خود را بالا کشید.
"بسیار خوب!
یک کندهی پیر
به درد نشستن و آسودن که میخورد.
بیا پسر، بیا بنشین.
بنشین و استراحت کن."
پسرک چنان کرد .
و درخت خوشحال بود!
دلم می خواست سهراب بخوانم. همه نشانه ها مرا به سوی تو می رسانند. می بخشمت و به راهم ادامه می دهم. هنوز اعماق هستی مکشوف نیست و من به مرگ نمی اندیشم.
دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز ، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را ، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
"چه آسمان تميزي!"
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد."
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد :
"چه سيب هاي قشنگي !
حيات نشئه تنهايي است."
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.
و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
"اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم."
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست :
"هنوز در سفرم .
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من - مسافر قايق - هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن ، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن ، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز ؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دارز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به "جاجرود" خروشان نگاه مي كردي ،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند ؟
و فصل ؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات ، غفلت رنگين يك دقيقه "حوا" است.
نگاه مي كردي :
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي ،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.
كجاست سنگ رنوس ؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست ان دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود :
"به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي."
شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.
سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
و بار دگر ، در زير آسمان "مزامير"،
در آن سفر كه لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم ، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.
و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش "ارمياي نبي"
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
"كتاب جامعه" مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط "لوح حمورابي"
نگاه مي كردند.
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.
سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب ،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن "جت" ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر ، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش،و تنها، و سر به زير،و سخت.
من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل ، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.
صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها،كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.
ولي مكالمه ، يك روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي ، كنار "جاده ادويه"
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه "هامون"، هنوز مي شنوي :
- بدي تمام زمين را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.
و نيمه راه سفر، روي ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عكس "تاج محل" را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ "مگار"
و در مسير سفر مرغ هاي "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار "تال" نشستم، و گرم زمزمه كردم.
عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
- كجاست جشن خطوط؟
- نگاه كن به تموج ، به انتشار تن من.
- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
- و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
- ودر كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
- جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود !
- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟
عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."
بابل، بهار 1345
وولف 6در اثر معروف خود(اتاقی از ان خود)می نویسد:« در ادبیات گذشته یا زنان در رمان مطرح نمی شدند یا به واسطه یک جنس مذکر شرح داده می شدند»(چه برسد به اینکه راوی اثر باشند). و یا در جای دیگر می نویسد: «نوشته مردان در مقابل زنان صریح، بی پرده، و حاکی از استقلال ذهنی مردان است» این جملات نشان از این دارد که ذهنیت مدرن نیز مانند ذهنیت سنتی ارزش زیادی برای زنان و شخصیتهای زن قائل نبودند. اما رمان وینترسن یکی از همان اثاری که که با رفتاری عصیان گونه نه تنها زن راوی داستان بلکه نقش نوعی از مصلح کننده را بر عهده دارد. بی پرده و صریح خود را شرح می دهد و به نوعی از فلسفیدن از نگاه خود دست می زند.البته این نقش اصلاح کننده و مصلح بودن و همین طور جایگاه زندگی شاه و سلطنت محورانه همانطور که در ارباب حلقه ها به7 با این تفاوت که جایگاه نیروهای شر را در جنس گیلاس عده ای کشیش مسیحی بازی می کنند که انگار از همان ابتدا محکوم به فنا و از بین رفتنند.راوی زن داستان الگوی زن فرشته ای در خانه و یا فاحشه ای بیرون از خانه ( یا همان اثیری ویا لکاته بودن) 8را زیر پا له می کند. زن در جنس گیلاس کسی است که جایگاهی در حد یک پیش قراول ایفا میکند ،مجازات می کند در جایگاه خود به حد کافی سنگ دل است و حتی اندامش نیز مانند مانند اندامها اسطورهای مردسالارانه زن شهوانی و لطیف نیست. او نگاه اسطوره ای به زن و جایگاه زایندگی را نیز ندارد و حتی وقتی به طور اتفاقی بچه ای را نگه داری می کند به او شیر نمی دهد و از شیر سگها برای بزرگ کردن اون استفاده می کند. او جسمانیت خود را با عادت ماهیانه خود به اثبات می رساند. در فورغونی می نشیند و در مجلسی که طرفدارن سردمدارن مذهبی برپا کرده اند حاضر می شود و با آنها به جدال لفظی می پردازد.این رفتار نوعی دهن کجی ذهنیت مردسالار درباره عادت ماهیانه زنان است« کلیسا که بعدا با کمک اولین مقامات پزشکی عادت ماهیانه را در رده نجسی قرار دادند»7 همچنین «تابوهای مربوط به طرد و تماس، به ویژه در باره آمیزش بر قابلیت آلوده کننده گی زنان تاکید دارند»8.«در تمدنهای بسیار کهن بنا به پژوهش های جودی گراهن و کریس نایت،عادت ماهیانه به دلایل متعد از جمله هماهنگی با نظم کیهانی،قدرتی که جوامع کهن برای خون قائل بودند و این که تنها خونی است که جاری شدن ان ملازم با خطری نیست و با باروری پیوند دارد و به دلیل اهمیت باروری و تولید مثل از دلایل تقدس یافتن زنان بوده است.حتی در شروع ان آئین های ویژه ای به اجرا در می آمده است.در ادبیات فمنیستی جاری شدن صلح آمیز و حیات بخش خون به 5 بخش تقسیم می شود:نخست ،زمان شروع اولین عادت ماهیانه، که اغاز هماهنگی کیهانی است و بلوغ رسیدن یک زن را تمامی یک روستا یا چندین خانواده گسترده وحتی گاه ده هزار نفر جشن می گرفتند.دوم،خونریزی مربوط بعه ازاله بکارت که ورود به سطح بالا تری از هستی شناختی است.سوم،عادت ماهیانه معمولی که هماهنگی تن زن را با تن جهان نشان می دهد.چهارم خونریزی مربوط به وضع حمل،که قدرت آفرینندگی مادی زن را به حد کمال می رساند و پنجم،یائسگی که دوران آزاد شدن تمام نیروهای مثبت زن و خلاقیت روحی اوست.گراهن معتقد است با سلطه اصل پدری با مثابه ایده ی کیهانی،این آیین ها زوال یافت و به تدریج سخن گفتن در این باره به نوعی از تابو بدل شد و به جشن تکلیفی منجر شد که کلیسا برگزار می کند و در ان سخنی از عادت ماهیانه نیست.زیرا خون در جامعه پدر سالار گرچه همچنان نماد قدرت باقی ماند. اما در شکل منفی ان یعنی جنگجویی نیز تجلی می یابد»10
من از تاريكي به در آمده ام
وتو مرد شده اي
اما عزيزم
مرد شدن كه به آن چيزي كه تو فكر مي كني كه نيست
اين نامه را مدت هاست كه مي خواهم بنويسم
حالا كه انوار طلايي ام باز هم مي تابند و از شر سياهچاله رهايي يافتيم بگذار بگويم
تا آن سر تيره ات را در آسياب سفيد نكني
هنوز هم كودكم باقي خواهي ماند
قرار بود زن يك پليس ويژه خوشگل ضد آشوب طرفدار موسوي شوم!
گفتم مهريه ام يك اردنگي از جانب هر كدام از خوانندگان وبلاگم كه بخواهند
قبول كرد
مژههاي تو بر نگشتهاند كه ما را ببينند
هرجا برويم آسمان همين جنگ است
اما مثلا مارگريتا
نرقصيدن تو با نخنديدن من فرق ميكند
ما در دامن مين دنيا آمديم
يكي گردنبندش را يكي گردنش را از دست داد
خيلي دل ميخواهد
كسي از خمپاره گوشواره بسازد
روي خاك با خاطرات خوني برقصد خيلي
اما مارگريتا
ماهواره يك درميان يك در هزار پخش ميكند
چشمهاي تو را
اشكهاي مرا
از دو هفتهنامه دال
شعر از فرزاد آبادي